دروغ چرا؟!

 

      رواج یک ضد ارزش و رذیلت اخلاقی به نام «دروغ» در فرهنگ رفتاری امروزین جامعه ما، واقعیتی است که می­باید واقع بینانه با آن مواجه شد و در جهت درمانش کوشید. اخلاق نیک، از بنیادهای یک جامعه سالم و پویا و مدنی است، و رذیلتهای اخلاقی، که دروغ و ناراستی، کلید همه آنهاست، می­تواند بشدت مخرب و مخاطره آفرین باشد. این در حالی است که اکثر مردم، دروغ را گناهی کوچک و عادی تلقی می­کنند و با اینکه هم در متون آیینی و معنوی، و هم در تمام فلسفه­های اخلاقی، دروغ حتی در شکل کوچک آن، به شدیدترین وجهی نکوهش شده (1)، حساسیت لازم برای پرهیز و احتراز از آن، آنگونه که می­شاید، در جامعه وجود ندارد.

      مهمترين سرمايه يك جامعه، اعتماد میان اعضای آن و اطمينان عمومى است. و مهمترين پدیده­ای كه اين سرمايه اجتماعی را به نابودى مى­كشاند دروغ و خيانت و تقلّب است. جامعه­ای را تصور نمایید  که در آن، دروغگویی قاعده باشد. زیستن در میان چنین مردمی، بسیار دشوار و پرهزینه است.  اعتماد متقابل، به پایین­ترین حد خود تنزل می­یابد. روابط افراد نازیبا و غیر اخلاقی خواهد شد. نیز چنین جامعه­ای کمترین شباهتی را با یک جامعه معنوی و سالم و پویا و اخلاقمدار و رو به رشد و بالندگی خواهد داشت. به همین لحاظ، پیشوایان معنوی ما، دروغ را مقدمه­ای بر سایر معاصی و تباهی­ها شمرده­اند. چنان که حضرت رسول فرموده است: «از دروغ بپرهيزيد; زيرا دروغ به بدكارى مى­كشاند، و بدكارى انسان را به جهنم مى­كشاند.» (2) و در این زمینه، امام محمد باقر فرموده است: «خداوند متعال برای شر و بدی قفلهایی قرار داده و کلید آن قفلها شراب است و دروغ از شراب هم بدتر است.» (3) و امام حسن عسکری فرموده است: «تمام پلیدیها در خانه­ای نهاده شده و کلید آن دروغ است.» (4)

      نخستین گام برای اشاعه دروغگویی، شکسته شدن قبح و اصطلاحا تابوی دروغ است. در جامعه­ای که دروغگویی، گونه­ای رندی و زرنگی به شمار آید و مردم با شنیدن سخن دروغ، لبخندی حاکی از رضایت و شعف بر لبان خود ظاهر سازند، طبیعتا دروغگویی رواج می­یابد.

      روانشناسان، عمدتا دلیل و علت اصلی دروغگویی را در احساس حقارت و کمبود فرد می­دانند. در اکثر افرادی که به دروغگویی عادت دارند، ویژگی­های شخصیت نوروتیک (روان نژند) مشاهده می­شود. در احادیث نبوی نیز ذکر شده است که «دروغگو دروغ نمي­گويد مگر به سبب حقارتي كه در نفس خود احساس مي­كند.» (5). اما همین دروغگویی، به دلیل اینکه به تدریج اعتبار و آبروی فرد را از بین می­برد و او را نزد مردم رسوا و روسیاه می­کند (6) خواه ناخواه شرایطی را برای فرد ایجاد خواهد کرد که به تشدید روان نژندی او می­انجامد. از کودکی که درس چوپان دروغگو را می‌خواندیم، قابل فهم بود که عواقب دروغ چگونه گریبان دروغگو را می‌گیرد، و در مثل فارسی نیز داریم که «ماه پشت ابر نمی­ماند.» و باز در مثل فارسی برخاسته از روایات اهل بیت داریم که «دروغگو کم حافظه است.» (7) و  به قول حضرت حافظ: «...تا سیه روی شود آنکه دروغش باشد!» بنابراین تبعات دروغ، بیش از پیش مرتکب آنرا به انزوا و حقارت و عدم محبوبیت سوق می­دهد. ولی گفته­اند که «خود کرده را تدبیر نیست!»

      طبق روایت دیگر از مولای عارفان و نیز نظریه اثبات شده­ای در دانش روانشناسی، یکی دیگر از سرچشمه­های دروغگویی، ترس و بزدلی است. (8) کسی که دروغ میگوید ترسو است. ترس و اضطراب از دست دادن چیزی یا به دست نیاوردن آن. ترس از رسیدن یا نرسین به جایگاه و مقام ویا ترس از آبرو و یا... بر او مستولی است. اما دروغگویی و تقلب نه تنها این احساس ترس و اضطراب را فرونمی­نشاند، که به شدت تشویش و ناآرامی می­افزاید. منابع اهل سنت از قول امام حسن مجتبی و ایشان از قول پیامبر اکرم نقل کرده­اند که: «راستگويى [مايه] آرامش و دروغگويى [مايه] تشويش است.» (9) لیکن «آنرا که حساب پاک است، از محاسبه چه باک است؟!»

      حال که در این کوتاه سخن، پدیده دروغ را از جنبه­های مختلف آن بر سبیل ایجاز بررسی کردیم، می­باید به نکته­ای مهم نیز اشاره شود، و آن اینکه استثنائی هم درباره جواز دروغ در دین و اخلاق وجود دارد. و آن، زمانی است که با ادای یک دروغ مصلحتی، بین دو فرد صلح و آشتی برقرار شود. در احادیث متعدد، نیکو بودن این دروغ مورد تأکید قرار گرفته است. پيامبر می­فرمایند: «خداوند، دروغى را كه باعث صلح و آشتى شود دوست دارد و از راستى كه باعث فتنه شود بيزار است.» (10) امام صادق نیز سخنی را که میان مردم صلح برقرار کند، از نوع دیگری می­داند. ایشان فرموده است: «سخن، بر سه گونه است: راست و
دروغ و اصلاح میان مردم!» (11) و باز حضرت رسول تأکید می­ورزند: «هر كه ميان دو تن اصلاح دهد و سخن نيكوئى بگويد دروغگو نيست‏.» (12) بنا به سروده حافظ لسان الغیب: «از آن گناه که نفعش رسد به غیر، چه باک؟!»

      و اما، از جمله روشهای درمان دروغ این است که پیش از هر چیز، باید مبتلایان را از عواقب دردناک و آثار سوء معنوی و مادی آن آگاهی داد. و نیز باید متوجه ساخت که اگر چه دروغ در پاره­ای از موارد نفع شخصی دربر دارد ولی سودمندی­اش بسیار آنی و زودگذر است. به همین دلیل است که امام کاظم، خردمندی را در پرهیز از دروغ، ولو در حالی که به نفع خود انسان باشد می­داند. (13) تقویت بینش آینده نگری و توجه به مصالح بلند مدت فرد و جامعه، می­تواند مسبب کاهش این پدیده نافرخنده شود.

      و یکی دیگر از مؤثرترین راهکارهای درمان دروغ، پرورش شخصیت و اعتماد به نفس در افراد و کوشش برای تقویت پایه­های اندیشه معنوی و وجدان گرایانه در دل آنان است. چرا که اگر ایمان و باور معنوی در دل انسان ریشه دار باشد، فرد خود را به این رذیلت اخلاقی آلوده نمی­کند. قرآن مبین می­فرماید: «إِنَّما يَفْتَرِي الْكَذِبَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ = دروغ را كسانى مى سازند كه ايمان ندارند» (14)

      و باید محیطهای تربیتی و معاشرتی مبتلایان را از وجود افراد دروغگو پاک کرد تا تدریجا طبق اصل محاکات و تاثیرپذیری محیط، وجود آنها از این رذیله پاک گردد.

      و در پایان، با دیگر ادیان و مسالک معنوی همنوا شویم. با «زرتشت» که فرمود: «دروغ باید سرنگون شود، دروغ باید نابود گردد و در جهان مادی باید راستی بر دروغ چیره شود.» (15) و «بودا» که به پیروانش تعلیم داد: «نباید با دیگری‌ در تالار دادگری‌ یا در تالار انجمن دروغ بگوید، نباید كسی‌ را وادار به‌ دروغ‌گویی‌ كند، نباید با دروغگو همداستانی‌ كند، باید از ناحقیقت‌ روبگرداند.» (16) و كتاب «كنزاربا» یا صحف آدم مقدس‌ترین كتاب صبی­ها (صائبین مندائی) که فرماید: «ای مومنان، ... زبان‌هایتان را به گفتارهای دروغ و ناپسند نیالایید» (17) و...

 

---

 

      (1) امام سجاد، دروغ کوچک را موجب جرئت پیدا کردن بر دروغهای بزرگ می­داند: «اِتَّقُوا الكَذِبَ الصَّغيرَ مِنهُ وَالكَبيرَ، فى كُلِّ جِدٍّ وَهَزلٍ فَإِنَّ الرَّجُلَ إِذا كَذِبَ فِى الصَّغيرِ اجتَرَأَ عَلَى الكَبير» (کلینی، اصول کافی 2/338؛ ابن شعبه، تحف العقول /278؛ ابن ابی­فراس، مجموعه ورام 2/207؛ مجلسی، بحار الأنوار 78/136).

       (2) «ايّاكم و الكذب فانّ الكذب يهدى الى الفجور، و الفجور يهدى الى النار». مسلم، صحیح 4/2013؛ ابن حنبل، الزهد 2/346؛ ابن انس، المؤطأ 2/990؛ ترمذی، سنن 4/347؛ ابن عساکر، تاریخ کبیر 24/69؛ ابن ابی­شیبه، مصنف 6/122؛ قرطبی، تفسیر 8/289؛ ابن العربی، عارضه الأحوذی 4/343؛ ابن اثیر، جامع الأصول 1/4711؛ ابن کثیر، تفسیر 4/230؛ بغوی، تفسیر 2/66؛ ابن حجر، بلوغ المرام 1/589؛ متقی، کنز العمال 16/201؛ سیوطی، الدر المنثور 4/317؛ سفارینی، غذاء الألباب 1/219؛ ابن تیمیه، منهاج السنه 7/268؛ قاری، مرقاه المفاتیح 14/90؛ ابن عثیمین، تفسیر 15/32؛ نوری، مستدرک الوسائل 9/86، در بعضی منابع به عنوان حدیثی از ابوبکر خلیفه اول اهل سنت آمده است.

       (3) «ان الله عزّ و جلّ جعل للشّر اقفالا و جعل مفاتيح تلك الاقفال الشراب و الكذب شرّ من الشّراب». کلینی، اصول کافی 2/339؛ حرعاملی، وسائل الشیعه 8/572.؛ نراقی، جامع السعادات 2/249.

       (4) «جُعِلتِ الخبائِثُ كلُّها في بيتٍ و جُعِلَ مفتاحُها الكذبُ». نراقی، جامع السعادات 2/322؛ مجلسی، بحار الأنوار 69/236؛ مکارم شیرازی، تفسیر نمونه 11/412؛ ری­شهری، میزان الحکمه 17/410.

       (5) نراقی، جامع السعادات 2/248.

       (6) در حدیث نبوی وارد است:«از دروغ گفتن خودداری کنید زیرا انسان را روسیاه می­کند» (مستدرک الوسائل 2/100( و حضرت علی نیز فرماید: « الکذب يزري بالانسان = دروغ انسان را بی­آبرو می­کند.» (آمدی، غرر الحکم /229).

       (7) امام صادق فرماید: «إِنَّ مِمّا أَعانَ الله (بِهِ) عَلَى الكَذّابينَ النِّسيانَ = از جمله كمكهاى خداوند بر ضد دروغگويان فراموشى است.» (کلینی، اصول کافی 2/341).

       (8) امام على: «لَو تَمَيَّزَتِ الشياءُ لَكانَ الصِّدقُ مَعَ الشَّجاعَةِ وَ كانَ الجُبنُ مَعَ الكَذِبِ = اگر خصلتها از يكديگر متمايز و جدا شوند، هر آينه راستى با شجاعت باشد و بزدلى با دروغ.» (آمدی، غرر الحكم 5/118/#7597؛ ابن ابی­الحدید، شرح نهج البلاغه 20/#739).

       (9) «اَلصِّدقُ طُمَنينَةٌ وَ الكَذِبُ ريبَةٌ». ابن حنبل، مسند 4/263؛ ترمذی، سنن 9/433؛ نسائی، سنن 3/248؛ دارمی، سنن 2/84؛ بیهقی، سنن 2/432؛ ابویعلی، مسند 6/151؛ بزاز، مسند 2/231؛ طیالسی، مسند 1/163؛ حاکم، مستدرک 2/13 و 4/99؛ قضاعی، مسند الشهاب 1/451؛ منذری، الترغیب و الترهیب 3/365؛ ابن اثیر، جامع الأصول 6/4642؛ سیوطی، الدر المنثور 4/319؛ متقی، کنز العمال 3/429؛ ذهبی سیر اعلام النبلاء 3/246؛ جصاص، احکام القرآن 1/286؛ سفارینی، غذا الألباب 1/219؛ قاسمی، قواعد التحدیث 1/137؛ نووی، ریاض الصالحین 1/34.

       (10) «إِنَّ الله أَحَبَّ الكَذِبَ فِى الصَّلاحِ وَأبغَضَ الصِّدقَ فِى الفَسادِ»، صدوق، من لا يحضره الفقيه 4/353؛ حرعاملی، وسائل الشیعه 12/252.

       (11) « اَلْکَلاََمُ ثَلاََثَةٌ: صِدْقٌ وَ کِذْبٌ وَ اِصْلاََحٌ بَیْنَ النََّاسِ». کلینی، اصول کافی 2/341.

       (12) «ليس بكذاب من اصلح بين اثنين فقال خيرا». خرائطی، مساوئ الأخلاق 1/184؛ طبرانی، معجم الصغیر 1/289؛ قضاعی، مسند الشهاب 4/323؛ غزالی، احیاء العلوم 2/199؛ طحاوی، مشکل الآثار 6/413؛ (با تفاوت جزئی در لفظ).

       (13) «إنّ العاقِلَ لا يَكذِبُ وإن كانَ فيهِ هَواهُ». مجلسی، بحار الأنوار 75/305؛ نوری، مستدرک الوسائل 9/88؛ خوئی، معجم رجال الحدیث 19/281 (شرح حال هشام بن حکم)؛ مکارم شیرازی، الأخلاق فی القرآن 3/196؛ ری­شهری، منتخب میزان الحکمه /484.

      (14) نحل: 105. در قرآن مجید بیش از سیصد آیه پیرامون واژه کذب (دروغ) ودیگر مشتقات آن وارد شده، که
مجموعاً نشانگر زشتی دروغ و بیزاری خداوند از دروغگوست.

       (15) اردیبهشت یشت، بند 17؛ نیز ر.کـ: یسنای 46/11 و31/8 و 31/20 و 49/4 و نیز: وندیداد، فرگرد 18/17.

      (16) ر.کـ: ع‌. پاشایی‌، بودا، (تهران:، فیروزه‌، 1378)، ص295.

      (17) به نقل از مقاله «منزلت روزه در ادیان دیگر»، سایت تبیان، 16/10/89.

 

 

میلاد پیامبر و امام صادق

     امروز عید بزرگی است و میلاد حضرت محمد و امام جعفر صادق است. حضرت محمد از مظلومترین چهره های تاریخ است که دوستداران نادان و دشمنان دانا به اهداف او لطمه ها زده اند. اما عمق و ژرفای آموزه های او را انسانهای آینده بهتر خواهند فهمید. به قول یکی از مستشرقین٬ اگر محمد در دعوی خود صادق نبود و اگر قرآن او وحی نبود٬ هرگز جرئت نمی کرد تا این حد مردم را به علم اندوزی و دانش پژوهی دعوت کند. در حقیقت هیچ دین و آیینی به اندازه اسلام٬ پیروانش را دعوت به علم اندوزی نکرده است. من سعی کرده ام در کتاب ۵۰۰ صفحه ای "مسلمانی ز سر گیریم!" که طی روزهای آتی به چاپ میرسد٬ بسیاری بدفهمی ها را نسبت به آیین حضرت محمد توضیح دهم.

      امام جعفر صادق هم دین بزرگی به گردن مسلمانان دارد. آنحضرت که در دوران خود٬ بستر مناسب را برای فعالیت سیاسی نمی دید٬ به فعالیتهای فرهنگی و علمی روی آورد و نه تنها در رشد علوم اسلامی٬ بلکه در رشد علوم طبیعی هم نقش ویژه خود را داشت و حدود ۴۰۰۰ شاگر تربیت کرد و از این رهگذر٬ توانست ارزشهای اصیل دینی و معنوی را برای نسلهای آینده حفظ کند. یکی از اساتید عرفان ما می گفت: "من مدعی ام که در طول تاریخ بشر به هیچ شخصیتی به اندازه امام جعفر صادق دروغ بسته نشده است!"

      عید بر عاشقان مبارک باد!    

در پرانتز

     برخی دوستان کانونی از ضعف اطلاع رسانی کانون برای اعلام جلسات گلایه دارند. به دلیل کثرت تعداد اعضا٬ ممکن است مقدور نباشد که برای هر جلسه با همه این عزیزان تماس گرفته شود. لذا روابط عمومی کانون٬ وبلاگی را به منظور اعلام برنامه ها ثبت کرده است که علاقمندان با مراجعه به آن میتوانند در جریان جلسات و برنامه های روزهای آتی قرار بگیرند. این وبلاگ را به فهرست Favorites خود بیافزایید.

تجسم خلاق نیروبخش

      روزی روزگاری اهالی یه دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند, در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یک پسر بچه با خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان و تجسم خلاق نیروبخش که اساتید عرفان و خودشناسی همیشه برای رسیدن به آرزوهای نیک٬ آنرا تجویز میکنند.

متانت شیخ و عذر تقصیر سید

      در یک منبع کلاسیک عرفانی خواندم: یک شب عده‌ای از اهل تصوف، سلطان العارفین شیخ ابوسعید ابوالخیر و مریدانش را به مجلس خود دعوت کردند. همه نشستند و کمی گفتند و خندیدند و بعد از پذیرایی مختصری، نماز خواندند و پس از نماز چنان که رسم آنان بود شروع کردند بلندبلند ذکر گفتن. پس از مدتی که یاران را حالی خوش دست داد و غرق در ذکر الله شدند، عده‌ای طاقت نیاوردند و برخاستند و همان‌طور که ذکر می‌گفتند شروع کردند به چرخیدن. و چرخیدند و چرخیدند تا شوری در جمع افتاد و صداها بلند و بلندتر شد.

      در همسایگی آنان مردی سید زندگی می‌کرد که نسبش به رسول خدا می‌رسید و نامش سید اجل حسن بود. ناگهان در مجلس کسی نعره‌ای زد، آن قدر بلند که سید اجل از خواب پرید و بد خواب شد. سید اجل یکی از خدمتکارانش را صدا کرد و پرسید: «چه خبر است؟» و خدمتکار توضیح داد که شیخ ابوسعید در همسایگی آنها مهمان است و همراهانش می‌چرخند و نعره می‌زنند. سید اجل عصبانی شد و گفت: «بروید و از راه پشت بام به بالای سرشان برسید و خشت خشت بام را بکنید و سقف را روی سرشان خراب کنید.»

      خدمتکاران و چاکران شیخ اجل بلافاصله از نردبام‌ها بالا رفتند و خودشان را به پشت بام و از آنجا به بام مجلس رساندند و شروع کردند به خشت کندن.

      از آن طرف وسط مجلس، یکی از مریدان شیخ که از چرخش بسیار به دور خود نفس نفس می‌زد، روی زمین نشست و برای این‌که نفسش خوب بالا بیاید، سرش را بالا گرفت، اما چیزی در سقف خشتی مجلس توجه او را به خود جلب کرد. یکی از خشت‌های سقف کنده شد و او توانست سیاهی آسمان را ببیند. مرد فریاد زد: «آن‌جا را نگاه!»

      و نگاه تمامی مریدان به سقف دوخته شد. چند خشت دیگر هم از سقف کنده شده بود. ناگهان خشتی از آن بالا در میانه یاران به زمین خورد. همگی به گوشه‌ها دویدند و متحیر ماندند. ابوسعید کسی را فرستاد تا از بام خبر بیاورد و او به سرعت رفت و بازگشت و گفت: «کسان سید اجل، بربام رفته‌اند و خشت می‌کنند و پایین می‌اندازند که گویا از نعره یاران، خواب سید اجل برآشفته است.»

      شیخ گفت: «هرچه پایین انداخته‌اند با احترام بیاورید.»

      یاران ابوسعید طبقی بزرگ آوردند تا خشت‌ها را در طبق بگذارند و چاکران سید اجل نیز از درز بام نگاه می‌کردند و متعجب بودند که آنها چه می‌کنند.

      طبق که پر از خشت شد، آن‌ها را پیش شیخ ابوسعید گذاشتند. شیخ خشتی برداشت و بوسید و برچشم نهاد و گفت: «نسب سید اجل، حسن، به حضرت نبوت می‌رسد و هرچه از سرور کائنات رسد، عزیز و نیکوست و باید آن را با دل و جان احترام کرد، خصوصاً که ما بی‌ادبی کردیم و خواب چنین عزیزی را آشفتیم. باید که جمع شویم و برویم جای دیگر و مزاحم او نشویم.»

      و شیخ تک‌تک خشت‌ها را بوسید و بر چشم نهاد. سپس برخاست؛ از مجلس بیرون رفت و سوار شد و اهالی مجلس نیز با او روانه شدند.

      چاکران سید اجل که از پشت بام پایین آمدند و خودشان را به حیاط رساندند، چهره‌هایی گرفته داشتند، آن‌قدر که سید اجل گمان کرد که آنها را زده‌اند که چنین نالان و رنجورند. سید اجل پرسید: «چه شد؟»
یکی در آن میان گریه‌اش گرفت و گفت: «نپرس.» و یکی دیگر ماوقع را شرح داد.

      سید اجل که ماجرا را شنید سخت پشیمان شد و تا صبح خوابش نبرد. تمام شب در انتظار صبح بود تا زودتر سوار اسب شود و به خدمت شیخ ابوسعید رود و عذرخواهی کند.

      تا خورشید سرزد، سید اجل دستور داد اسب‌ها را زین کنند و همراه چاکرانش سوار بر اسب شد. از آن طرف ابوسعید نیز دستور داد اسب‌ها را زین کنند و همگی برای عذرخواهی به در خانه سید اجل بروند و هر دو گروه، سر چهارسوی نیشابور به هم رسیدند.

      ابوسعید و سید اجل یکدیگر را در برگرفتند و عذر خواستند و هرکدام از دیگری خواهش کرد بازگردد تا او به نزدش بیاید و عذر بخواهد. سید اجل کوتاه نیامد و عاقبت ابوسعید پذیرفت که بازگردد. ابوسعید بازگشت و سید اجل و همراهان به دنبال او راه افتادند تا به مجلس شیخ رسیدند و گفتنی‌ها گفتند و شنیدنی‌ها شنیدند. در آن میان سید اجل گفت: «شیخ ابوسعید و همراهان، امشب باید به خانه من بیایند تا بدانم که من بخشیده شده‌ام.»
      شیخ قبول کرد و شب را همگی در خانه سید اجل جمع شدند و پس از پذیرایی مفصل، چرخیدند و نعره زدند و ذکر گفتند.

اولیای گمنام خداوند

      شیخنا و مولانا ابراهیم خواص (1) گوید: دوازده سال بود که دلم انار شیرین می­خواست و نخورده بودم. روزی با خود گفتم: باید آرزوی نفسم را برآورده کنم. روزی جایی می­رفتم. مرد فقیر بدحالی را دیدم. به او گفتم: ای درویش! دلت چه می­خواهد تا آنرا برایت فراهم کنم؟ او نگاهی به من انداخت و گفت: دوازده سال است آرزوی انار در دل داری و نمی­توانی آنرا از دل بیرون کن! حال آمده­ای که آرزوی مرا برآورده کنی؟!

      ابراهیم خواص گوید: من متحیر بماندم و با خود گفتم: خداوند دوستانی دارد که در میان خلق پنهانند و کسی آنها را نمی­شناسد! از اینجاست که در حدیث قدسی وارد شده: «أوليائي تحت قبابی لا يعرفهم غيري = اولیا و دوستان من در پس پرده­اند. کسی جز خودم آنان را نمی­شناسد.» (2)

      و حضرت مولانا در این معنی فرماید: «هر که را اسرار حق آموختند / مهر کردند و دهانش دوختند.»

 -----

1. شیخ ابراهیم خواص یکی از مشایخ صوفیه و از مصاحبان شیخ جنید بغدادی است. بسیاری از کتب تصوف و تراجم، شرح حالش را آورده­اند. از جمله ر.کـ: شعرانی، طبقات الکبری 1/97؛ عطار، تذکره الاولیاء /609؛ انصاری، طبقات الصوفیه /350؛ هجویری، کشف المحجوب /193؛ جامی، نفحات الانس /137؛ ابن ملقن، طبقات الاولیاء /17؛ ابن الجوزی، صفه الصفوه 4/102؛ نبهانی، جامع کرامات الاولیاء /234.

2. غزالی، احیاء العلوم 3/447؛ عطار، تذکره الاولیاء /15؛ رازی، مرصاد العباد /116و123و190؛ هجویری، کشف المحجوب /70؛ کاشانی، مصباح الهدایه /387؛ قیصری، شرح فصوص الحکم /441و538و569و1075؛ نیسابوری، تفسیر 2/159 و 6/348 و 7/114؛ آلوسی، روح المعانی 13/154؛ جرجانی، التعریفات 1/75؛ حلمی، تنبیه السالکین /18؛ آملی، اسرار الشریعه /197؛ مجلسی اول، روضه المتقین 9/285؛ لاهیجی، مفاتیح الاعجاز /237.

سخن های ماندگار

مهم این نیست که در کجای این جهان ایستاده ایم,مهم این است که در چه راستایی گام برمی داریم.
هولمز

سعی نکنیم بهتر یا بدتر از دیگران باشیم,بکوشیم نسبت به خودمان بهترین باشیم.
ویلیام جیمز

بهترین خوشبختی ها,یاری به دیگران است.
آنتونی رابینز

هیچگاه امید کسی را نا امید نکن,شاید امید تنها دارایی او باشد.
ارد بزرگ

برگی دیگر از عظمت سلطان بایزید

     شیخ عطار نیشابوری در تذکره ‌الاولیاء شریف حکایتی منثور از سلطان بایزید بسطامی را نقل می‌کند که شیخ اجل سعدی، آن را در بوستان به نظم، سراییده است:

      بایزید شبی از گورستان می‌آمد. جوانی از بزرگ‌زادگان بسطام بربطی می‌زد. چون نزدیک رسید، شیخ گفت: لا حول و لا قوه الا بالله. آن جوان بربط بر سر شیخ کوبید چندان که هر دو بشکست. شیخ زاویه آمد و بامدادان، بهای بربط به دست خادم خویش داد و با طبقی حلوا روانه آن جوان کرد و عذر خواست و گفت او را بگوي كه بايزيد عذر مي‌خواهدو مي‌گويد كه دوش آن بربط بر سر ما بشكستي. اين غرامت بستان و ديگري بخر و اين حلوا بخور تا غصه آن از دلت برود. چون جوان، حال چنان ديد، بيامد و در پاي شيخ اوفتاد و بگريست.

      سعدي نيز در بوستان فرمود:

يكي بربطي در بغل داشت مست / به شب، بر سر پارسايي شكست

 چو روز آمد، آن نيك‌مرد سليم / بر سنگدل برد يك مشت سيم

 كه دوشينه معذور بودي و مست / تو را و مرا بربط و سر شكست

 مرا به شد آن زخم و برخاست بيم / تو را به نخواهد شد الا به سيم

 از اين دوستان خدا بر سرند / كه از خلق بسيار بر سر خورند

      لسان الغیب در این معنی فرماید: وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم / که در طریقت ما کافری است رنجیدن!

خدا را کجا جوییم؟

      از سلطان العارفین ابوسعید ابوالخیر (عارف نامدار قرن چهارم و پنجم) پرسیدند:خدا را کجا جوییم؟ا بوسعید در پاسخ گفت: کجا جستید که نیافتید؟!

      عارفی گفته است: مراد از خداجویی نه آن است که او را پیدا کنی، بلکه تو باید از گمگشتگی پیدا شوی یعنی خود را بشناسی. چنانکه مولای عارفان علی فرمود: «من عرف نفسه فقد عرف ربه» (1) (هر که خود را بشناسد خدا را شناخته است.)

      حضرت مولانا در این معنی فرماید:

      "مَن عَرَف " زین گفت شاه اولیا / عارف خود شو که بشناسی خدا

 

---

 

(1) برخی از مصادر این حدیث در کتب فرقه­های مختلف اسلامی عبارتند از: ابن عربی، فتوحات المکیه 1/103، فصوص الحکم /286؛ مولانا، فیه ما فیه /25؛ جیلی، الانسان الکامل /39؛ شعرانی، طبقات /526؛ تلمسانی، شرح المواقف /60؛ غمری، قواعد الصوفیه /54؛ ابن حجر، فتاوی الحدیثیه 1/677؛ ذهبی، تاریخ الاسلام 10/261؛ سیوطی، الحاوی للفتاوی 3/354؛ ابن قیم، مدارج السالکین 1/427؛ سمعانی، قواطع الأدلة 2/59؛ ابن تیمیه، بغیه المرتاد 1/526؛ ابن ابی­جمهور، عوالی اللئالی 1/54و102؛ حویزی، تفسیر نور الثقلین 1/15؛ مجلسی، بحار الانوار 2/31 و 6/251 و 54/99 و 62/293 و 88/456؛ آمدی، غرر الحکم 2/665؛ حر عاملی، الجواهر السنیة /116؛ بحرانی، عوالم العلوم 2/325.

فلسفه حرف می آورد و عرفان سکوت!

استاد علامه حسن زاده آملی میگوید:

      فلسفه حرف می آورد و عرفان، سکوت. آن عقل را بال و پر می دهد و این عقل را بال و پر می کند. آن نور است و این نار. آن درسی بود و این در سینه. از آن دلشاد شوی و از این دلدار. از آن خدا جو شوی و از این خدا خو. آن به خدا کشاند و این به خدا رساند. آن راه است و این مقصد. آن شجر است و این ثمر. آن فخر است و این فقر. آن کجا و این کجا.

عبادت بجز خدمت خلق نیست!

      درباره ساتیا سای بابا و اندیشه­های لطیف او قبلا برایتان نوشتم. امروز که روز عید قربان است و حال و هوایی دیگر دارم، داشتم کتاب «زندگی من، پیام من است» اثر سای بابا را ورق می­زدم که به این تیتر برخوردم: «خدمت به انسانها بالاترین علامت عشق می­باشد.» (ص20) و همچنین این جمله که «خدمت به انسانها و بشریت، خدمت به خداوند است.» (ص21) این، یعنی همان عرفان اجتماعی که قبلا درباره­اش بسیار گفته ام. یعنی عرفانی که بجای تارک دنیا شدن، در جامعه بودن و خدمت به بشریت را ترویج می­کند و آنرا یک عمل مهم معنوی می­دانند که انسان را به خداوند نزدیک می­کند و او را در مسیر رشد و تعالی معنوی و عرفانی قرار می­دهد.

      پیام آور اسلام نیز همین عقیده را دارد  و در احادیث بسیار، به این مطلب اشاره کرده است. از نظر حضرت محمد، «بهترین مردم، سودمندترین آنها برای مردم است.» (1) و «محبوبترین مردم نزد خداوند، سودمندترین آنها برای سایرین است.» (2) و «سرور و آقای قوم، کسی است که به آنها خدمت می­کند.» (3) در این باره باید نوشت و نوشت تا در جامعه دینی ما نهادینه شود و همگان بدانند «عبادت بجز خدمت خلق نیست / به تسبیح و سجاده و دلق نیست...»

 

---

(1) «خیر الناس انفعهم للناس». قضاعی، مسند الشهاب 2/223؛ ابن عساکر، تاریخ کبیر 8/404؛ ابن حجر، مطالب العالیه 3/284؛ سیوطی، جامع الکبیر 1/19892؛ قاری، مرقاه المفاتیح 9/141؛ مناوی، فیض القدیر 3/481.

 (2) «احب الناس الی الله انفعهم للناس». منذری، الترغیب و الترهیب 3/265؛ طبرانی، معجم الکبیر 11/84؛ هیثمی، مجمع الزوائد 8/121؛ ابن حجر، لسان المیزان 2/401؛ ذهبی، سیر اعلام النبلاء 14/124؛ متقی، کنز العمال 15/917.

(3) «سید القوم خادمهم». قشیری، الرساله 1/100؛ سلمی، آداب الصحبه 1/94؛ سیوطی، الحاوی للفتاوی 3/62؛ متقی، کنز العمال 6/710؛ ابن تیمیه، مجموع الفتاوی 1/375؛ قاری، مرقاه المفاتیح 12/56.

ساقیا آمدن عید مبارک بادت!

      عید قربان٬ عید تجلی جمال الهی٬ از عیدهای بزرگ ماست. همه اعیاد ملی و مذهبی در جای خودشان عزیز و محترمند. و بهانه ای هستند برای شاد بودن و شاد کردن و نیک اندیشی و نیک رفتاری. و اما چند سطری درباره فلسفه این عید را از تفسیر عرفانی و بسیار دلنشین و عمیق خواجه رشید الدین میبدی با عنوان "کشف الاسرار" نقل میکنم:

      اسماعیل روز به روز رشیدتر می شد و هر روز بیشتر در دل ابراهیم جای می گرفت و در دل به وی عشق می ورزید که فرزند بود و دردانه پدر.

      از درگاه احدیت عتاب آمد که ای خلیل ما ترا از بتان آزری نگه داشتیم تا دل در بند عشق اسماعیل کنی؟ هر چه حجاب راه خُلّت باشد چه بت آزری و چه روی اسماعیلی

به هرچ از راه باز افتی / چه کفر آن حرف و چه ایمان
به هرچ از دوست وامانی / چه زشت آن نقش و چه زیبا

      ای خلیل دعوی دوستی ما کردی و مریدوار از در راه ارادت درآمدی که:" انی وجهت وجهی للذی فطرالسموات و الارض" از خلایق و علایق بیزاری گرفتی اکنون آمدی دلی که بر محبت جلال و جمال ما وقف است با او پرداختی و مُهر مِهر بر او نهادی ؟ خیز و او را قربان کن اگر ما را می خواهی درد خود را درمان کن

تا دل ز علایقت یگانه نشود / یک تیر ترا سوی نشانه نشود
تا هر دو جهانت از میانه نشود / کشتی به سلامت به کرانه نشود

      پیران طریقت مریدان را در ابتدای ارادت از دیده فرو گیرند تا در هیچ ننگرند برای آن که هر چه بیرون نگرندآن چیز وبال ایشان گردد و مایه محنت. یعقوب روزی به دبده نیکویی در جمال یوسف نگریست، ببین که چه محنت ها کشید و چون مبتلا گشت به فراق یوسف! مصطفی روزی فرمود : من عایشه را دوست دارم، کشید آن چه کشید و دید آن چه دید از گفتار و افک منافقان!
      خلبل را همین حال افتاد گوشه دل به مهر اسماعیل داد هم خود به بلا داد هم اسماعیل.
      چون ابراهیم قصه خواب با اسماعیل بگفت که : همانا من در خواب دبدم که ترا ذبح می کنم !
      اسماعیل خود که رشید بود و نیکو خلق پدر را گفت: ای پدر آن چه فرموده اند به جای آر، راه خلت تو پاک باید و پسندیده، ما را خواه سر مباش یا مباش.
      سخن گفته اند تا از ایشان هر دو کدام سخی تر بود او که فرزند فدا می کرد یا او که جان و تن فدا کرد؟
      ابراهیم گفت : کار من عجب است تر که فرزند عزیز فدا می کنم،
      اسماعیل گفت: سخاوت من عظیم تر که جان عزیز و تن نفیس فدا می کنم
      ابراهیم گفت: ترا درد یک ساعت بیش نبود و مرا در هر نفسی دردی بود و در هر لحظه ای اندوهی که به دست خویش فرزند خویش کشته باشم.
     چنانستی که رب العزه گفتی: من از هر دو شما جوادترم و کریم تر که ناکشته به کشته برداشتم و ناخواسته فدا فرستادم.
     چرا بزرگوار و عظیم نباشد ذبیحی که الله فرستد! جبراییل آورد، ابراهیم پذیرد فدای اسماعیل شود.
و این داستانی است عظیم...

مدتی این مثنوی تاخیر شد!

      چند روزی بود که بدلیل مشکلات فنی نشد در این وبلاگ بنویسم. از امشب سلسله مقالات کوتاه فلسفه عرفان در این وبلاگ را ادامه میدهم. با پوزش و تشکر از دوستانی که پیام فرستادند.

ارزش عمل به نیت آنست

      امام احمد بن حنبل، پیشوای مذهب حنبلی (از مذاهب چهارگانه اهل سنت) که عطار در تذکره الاولیاء شریف او را در عداد صوفیه بشمار آورده است[1]، در دوران خلافت معتصم عباسی به دلیل عقایدش تازیانه خورد و در اثر همین زخم، بیمار شد  و جان سپرد. در آخرین ایام حیاتش، شاگردان ایشان پرسیدند: «درباره افرادی که با تو چنین کردند چه می­گویی؟» امام احمد پاسخ داد: «آنها فکر می­کردند که من بر باطل هستم و بدین لحاظ مرا شلاق زدند. نیت آنان خیر بوده و بجهت آنچه درست می­دانستند اینگونه با من رفتار کردند.»

      و اما درباره دلیل تازیانه خوردن امام احمد گفته­اند در برهه­ای از تاریخ خلافت عباسی، بحث کلامی بی­مورد «قدیم بودن» یا «مخلوق بودن» قرآن در محافل علمی و سیاسی جریان داشت. هارون الرشيد  طرفدار قديم بودن قرآن بود و عقيده­مندان به مخلوق بودن قرآن را می­کشت و مامون بر خلاف پدرش، عقيده بر مخلوقبودن قرآن داشت و علما را نيز مجبور کرد تا اقرار به مخلوق بودن قرآن کنند؛ که بجز عده معدودی همه اقرار کردند. در  ميان اين عده معدود که تسليم رای حکومت نشدند و زندانی و شکنجه گرديدند، نام امام احمد بن حنبل نيز ديده می شود که در زندان هم مقاومت کردند و همه غير از احمد بن حنبل نابود شدند و پس از فوت مامون، تسليم فشار های معتصم عباسی نشد و بدستور معتصم وی را هشتاد تازيانه زدند، که در اثر همان زحم رحلت یافت.[2]

      سخن امام احمد که قاتلان خود را به دلیل نیت درست و عمل بد مورد بخشش قرار داد، ارزش نیت را می­رساند. در خدیث مشهوری از پیامبر آمده است: «إنّما الأعمال بالنیّات وانّما لکل امریء ما نوی[3] =ارزش کارها به نیت آنهاست و برای هر کس، آنچه نیت کرده است خواهد بود.»

      گویند سلطان ابوسعید ابوالخیر با شاگردان به راهی می­رفت و در راه به مردی برخوردند که شیخ را مورد خطاب قرار داده و بدترین دشنامها را نثار او کرد. مریدان خواستند او را تنبیه کنند. اما شیخ ما فرمود: «رهایش کنید که او فکر می­کند من بر باطلم، و به آن باطل دشنام می­گوید.»

      بحث نیت و نتیجه بحثی بسیار مهم و پردامنه است که به امید خدا در جای خود با تفصیل بیشتری به آن خواهیم پرداخت.


      [1]. ایشان اگر هم رسما صوفی نبوده، اما بر تصوف مهر تایید زده است و معتبر ترین منابع حنبلی و غیره از او روایت کرده­اند که درباره صوفیان می­گفت: «لا اعلم اقواما افضل منهم = گروهی را برتر و فاضل­تر از آنها نمی­شناسم» (بهوتی، کشف القناع 5/184؛ سفارینی، غذاء الالباب 1/120؛ ابن مفلح، الفروع 9/353؛ امین کردی، تنویر القلوب /405).

      [2]. برای تفصیل حکایت ر.کـ: طبری، تاریخ 5/189-194؛ یعقوبی، تاریخ 3/198؛ ابوالفداء، تاریخ 2/33؛ ذهبی، سیر اعلام النبلاء 11/232، تاریخ الاسلام 18/16؛ سیوطی، تاریخ الخلفاء /361؛ طباطبایی، شیعه در اسلام /27؛ مدیرشانه‌چی، علم الحدیث /38.

      [3]. بخاری، صحیح 1/3؛ ابوحنیفه، مسند 1/269؛ دارقطنی، سنن 1/51؛ بیهقی، سنن 1/18؛ هجویری، کشف المحجوب /102؛ طبرانی، معجم الاوسط 8/30؛ ابن عساکر، تاریخ کبیر 41/316؛ سیوطی، جامع الصغیر 1/3؛ ابن حزم، المحلی 5/186؛ طوسی، الامالی /45، تهذیب الکلام 1/83 و 4/186؛ مفید، مسائل الصاغانیه /118و127؛ مرتضی، مسائل الناصریات /110؛ حلی، منتهی المطلب 2/9و245 و 3/81 و 5/18 و 9/16 و 10/318و406؛ ابن فهد، عده الداعی /21و22؛ بحرانی، حدائق الناضره 2/171؛ مجلسی، بحار الانوار 70/225.

اذان از نگاه مولانا

      باز هم مرغ سحر / بر سر منبر گل

      دم به دم میخواند / شعر جان پرور گل

 

      "انسان وقتی آرامش دارد، نشانه­ها او را به عرش می­برند." گاهی آوای اذان، مست و بیخودم می­کند. گویی "رطل گرانی" زده­ام! با شنیدن صدای اذان مغرب به یاد موضوع "اذان از نگاه مولانا" که مدتها پیش در فکرم بود افتادم و مصمم شدم در این خصوص چند سطری بنویسم.

     حضرت مولانا عشق و شیفتگی زیادی نسبت به وجود حضرت رسول داشت. به روایت "مناقب افلاکی "، آن هنگام که موذن، ندای "اشهد ان محمدا رسول الله " سرمی­داد، مولانا می­گفت: "نامت بمانا تا ابد، ای جان ما روشن به تو...!"

      در مثنوی شریف نیز درباره اذان اشعار بسیاری داریم. از زیباترین اشعار، این مورد است:

 

      جان کمال است و ندای او کمال             مصطفی گویان «ارحنا یا بلال»

      ای بلال افراز بانگ سلسلت                  زآن دمی کاندر دمیدم در دلت

      زان دمی کآدم از آن مدهوش گشت       هوش اهل آسمان بیهوش گشت

 

      که مصراع دوم از بیت اول اشاره دارد به سخن پیامبر که می­فرمود: «یا بلال؛ اقم الصلاه ارحنا بها» (1) (ای بلال، اذان بگو و به ما آسودگی و آرامش بده.)

       در جای دیگر حضرت مولانا از بدگویی­های مردم نسبت به اذان گفتن بلال حکایت می­کند و اینکه می­گفتند او حبشی است؛ لهجه عربی ندارد و «حی علی الصلاه» را «هی علی الصلاه» می­گوید! اما پیامبر:

 

      گفت: در نزد خدا «هیّ» بلال                بهتر از صد «حیّ» و «خیّ» و قیل و قال!

 

و در پایان:

      به رغم مدعیانی که منع عشق کنند                 جمال چهره تو حجت موجه ماست!

 

---

(1) ر.کـ: ابوداود، سنن 14/318؛ ابونعیم، معرفه الصحابه 9/306؛ طبرانی، معجم الکبیر 6/95؛ ابن اثیر، اسد الغابه 1/461؛ ابن حجر، الاصابه 3/138؛ متقی، کنز العمال 7/293؛ سیوطی، جامع الکبیر 1/26855؛ خطیب، تاریخ بغداد 10/441.

خودخواهی و خویشتن دوستی

      استاد معظم ما سرکار خانم دکتر دلدار آموزه جالبی برای همه شاگردانش داشت. ایشان می گفت غرور و خودخواهی بد است و ضد معنویت٬ و خویشتن دوستی خوب است و معنوی. ایشان تاکید میکرد که کسی که خودش را دوست نداشته باشد٬ آدم خطرناکی است. چون نمی تواند واقعا دیگران را دوست داشته باشد. باید فرد به نوعی خویشتن دوستی و عزت نفس و اعتماد بنفس برسد تا بتواند برای دیگران هم مفید باشد. خود ایشان در رفتارش این تعادل را بخوبی ایجاد کرده بود. همه ما باید بیاموزیم که وجود مقدس خود را که آکنده از "دم" الهی است دوست بداریم. به خودمان اخترام بگذاریم و تن به هر کار پلیدی ندهیم. برای خودمان عزت و کرامت قائل باشیم چون نماینده خدا بر روی زمینیم (جعلنا الانسان خلیفه فی الارض) و در وجود تک تک ما٬ از آن روح الهی اثری هست. (در هیچ سری نیست که سرٌی ز خدا نیست!) و حامل آن امانت عظیم هستیم. (آسمان بار امانت نتوانست کشید / قرعه کار بنام من دیوانه زدند!) بنابراین موجودات مهمی هستیم. اما غرور٬ خودبینی٬ خودخواهی و تکبر مذموم و نکوهیده است و باید یاد بگیریم که از این خصلت زشت دوری کنیم. (در محفلی که خورشید اندر شمار ذره است / خود را بزرگ دیدن شرط ادب نباشد!) عزت نفس تا جایی نیکوست که باعث آزار دادن دیگران یا پایمال کردن حقوقشان نشود. ای کاش همه ما مرز بین خویشتن دوستی و خودخواهی را رعایت کنیم. در این باره بیشتر خواهم نوشت.

در خیبر

      یکی از اساتید ما٬ از باب مطایبه٬ حکایتی را تعریف کرد که بد نیست آنرا اینجا نقل کنم.

      می گویند بازرسی به مدرسه ای رفت و سر یکی از کلاسهای درس حاضر شد تا وضعیت علمی دانش آموزان را بسنجد. از یکی از آنها پرسید: می دانی در قلعه خیبر را چه کسی کنده است؟! دانش آموز گفت: آقا به خدا ما نکنده ایم! بازرس عصبانی میشود و به معلم کلاس می گوید: چرا دانش آموز شما نمی داند در خیبر را چه کسی کنده است!

      معلم با اضطراب میگوید: بچه راست می گوید. فکر نمی کنم در خیبر را او کنده باشد. تمام دانش آموزان این کلاس بچه های خوبی هستند و فکر نمی کنم هیچکدام از آنها این کار را مرتکب شده باشند.

      بازرس بیشتر عصبانی میشود و به دفتر مدیر مدرسه میرود. به مدیر میگوید: آقا این چه وضعی است؟! در مدرسه شما٬ نه دانش آموزُ٬ نه معلم٬ هیچکدام نمی دانند در خیبر را چه کسی کنده است! مدیر میگوید: بعید میدانم هیچکدام از محصلین ما این کار را کرده باشد. من دستور میدهم تحقیق کنند تا ببینیم کار چه کسی بوده!!

      بازرس کفری میشود و به آموزش و پروزش ناحیه می رود و به مدیرکل از این وضع شکایت میکند که در این مدرسه نه دانش آموز٬ نه معلم و نه حتی مدیر٬ اطلاع ندارند چه کسی در خیبر را کنده است.. مدیرکل با فروتنی میگوید: جناب بازرس٬ خسارت این در هرچقدر شده باشد٬ من شخصا پرداخت میکنم و شما قضیه را خاتمه یافته تلقی کنید!

      ***

      این هم حکایتی از میزان اطلاع مردم ما از تاریخ اسلام و زندگی مولای عارفان (ع). فی الواقع اطلاعات بسیاری از افراد جامعه ما از این مسائل در سطح همین دانش آموز و معلم است...

هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است

      برای یادداشت امروز به دنبال موضوع می­گشتم که در همین حال، پستچی زنگ زد. بسته­ای آورده بود. آنرا باز کردم و دیدم که چند جلد از کتاب جدیدم با عنوان «دغدغه­های انسان آینده نگر» (جلد سوم) است که به تازگی به همت انتشارات جادوی قلم با کیفیت و کمیت خوبی منتشر شده. بنابراین تصمیم گرفتم یادداشت عرفانی امروز را درباره شکرگزاری بنویسم، تا سپاسی باشد از لطف و عنایات ایزد منان. گرچه گفته­اند: «از دست و زبان که برآید / کز عهده شکرش به در آید»...

      از نشانه‏های ایمان در وهله اول سپاسگزاری و شکر نسبت به خداوند است که مظهر لطف و بخشش و مهرورزی بوده و انواع نعمتها را در اختیار مخلوق و آفریده برتر خود «انسان» قرار داده است. اما انسان با اینکه غرق در نعمتهای الهی است، ناسپاسی می­کند (ان الانسان الظلوم کفار» (سوره ابراهیم: 34) انسان از امر و نهی­های خداوند غافل است و آنچه را مربوط به ارتباط او با خداست، کم اهمیت می­شمارد و آنقدر تابع هوا و نفس خود است که از نعمتهای خداوند و تکالیفی که بر عهده او گذاشته شده غافل است و پیرو و تابع تمایلات نفسانی و شیطان درون خویش است. (زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب / اینچنین با همه درساخته­ای یعنی چه!) او می­خواهد که به کمالات عالیه و مقام قرب الهی برسد، اما حاضر نیست به شرایط آن تن دردهد. اگر انسان پیوسته به نعمتهایی که خداوند به او عطا کرده است توجه داشته باشد، هیچ گاه از شکر خداوند غافل نمی­شود.

      اما آیا خداوند قادر مطلق و بی­نیاز، احتیاجی به شکرگزاری بندگان کوچک خود دارد؟! قطعا خیر. اما او می­خواهد انسان با شکرگزاری با بعبارت بهتر اجرای امر و نهی­های خداوند و بویژه خدمت به سایر انسانها و مخلوقات، خود در راه تکامل انسانی و عروج معنوی به پیش برود. آری، خدمت به دیگران، بهترین شکل شکرگزاری است. چنان که سعدی فرماید: «عبادت بجز خدمت خلق نیست / به تسبیح و سجاده و دلق نیست.» به همین خاطر خداوند از کسانی که استطاعت مالی دارند، خواسته است که به انسانهای نیازمند زکات بدهند. و اگر علم و دانشی به کسی اعطا فرموده، طبق احادیث دینی، زکات آنرا در نشر آن و آموختنش به دیگران قرار داده است.[1] و به همین ترتیب، سلامتی و تندرستی نیز زکاتی دارد و...

      و اما نمی­توان از شکرگزاری نسبت به خداوند سخن گفت و از شکرگزاری نسبت به بندگانش سخن بمیان نیاورد. در ادبیات عرب جمله­ای مشهور است که «من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق = کسی که از مخلوق سپاسگزاری نکند، سپاس خداوند را نیز بجا نمی­آورد.» این جمله برخلاف مشهور، حدیث نیست. اما احادیثی با همین مفهوم وارد شده است که از آن جمله است فرمایش پیامبر که «لا یشکر الله من لا یشکر الناس»[2]. (2) و  سخن امام رضا که «من لم یشکر المنعم المخلوقین لم یشکر الله عز و جل.» [3] (1) و نیز این حدیث نبوی که «أشكر الناس لله تبارك وتعالى أشكرهم للناس[4] = شکرگزارترین مردم نسبت به خداوند، کسی است که بیش از همه مردم را شکرگزار باشد.»

      به همین دلیل پیش از خاتمه دادن به این یادداشت که سپاسنامه­ای از خداوند به مناسبت نشر کتابم بود، از کسانی که در این کار به من یاری رساندند، خصوصا پدر بزرگوارم بخاطر حمایتها، همسر عزیزم بخاطر همراهی­ها و همفکری­ها و خانم دکتر رویا پورمناف مدیر انتشارات "جادوی قلم" بخاطر خوش قولی­ها و دلسوزی­ها٬ و بویژه استاد معظم سرکار خانم دکتر دلدار -که هر چه دارم از ایشان دارم-  تشکر و قدردانی میکنم و همواره دعاگوی این عزیزان خواهم بود.

      و در پایان، از قول حضرت حافظ می­گویم:

      هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است / این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد



      [1]. امام علی: «زکاه العلم نشره» (آمدی، غرر الحکم 1/44). نیز ر.کـ. حوینی، تنبیه الجاهد 1/44؛ پاینده، نهج الفصاحه /#781؛ ابن عثیمین، مجموع الفتاوی 132/307.

      [2]. بخاری، الادب المفرد 1/85؛ ابن حنبل، مسند 2/303؛ ابن حبان، صحیح 8/198؛ بیهقی، سنن 2/445؛ ابونعیم، حلیه الاولیاء 4/40؛ طیالسی، مسند 1/326؛ منذزی، الترغیب و الترهیب 2/45؛ قضاعی، مسند الشهاب 2/35؛ ابن اثیر، جامع الاصول 1/1063؛ قرطبی، تفسیر 1/398؛ فخر رازی،  تفسیر کبیر 2/54؛ هیثمی، مجمع الزوائد 8/181؛ سیوطی، جامع الکبیر 1/19507؛ سفارینی، غذاء الالباب 3/250؛ متقی، کنز العمال 3/1051؛ ابن کثیر، تفسیر 8/427؛ حر عاملی، وسائل الشیعه 11/542. و منابع دیگر

      [3]. صدوق، عیون اخبار الرضا 2/34؛ حویزی، تفسیر نور الثقلین 4/201؛ مجلسی، بحار الانوار 71/44؛ حر عاملی، وسائل الشیعه 11/542؛ ری­شهری، میزان الحکمه 5/153.

      [4]. ابن حنبل، 5/212؛ بیهقی، سنن 6/182؛ طیالسی، مسند 3/211؛ طبرانی، معجم الکبیر 1/179؛ منذزی، الترغیب و الترهیب 2/45؛ قضاعی، مسند الشهاب 2/113؛ دیلمی، مسنتد الفردوس 1/360؛ متقی، کنز العمال 3/254؛ سیوطی، جامع الکبیر 1/3811؛ سفارینی، غذاء الالباب 3/250؛ صفوری، نزهه المجالس 1/207.

نقد صوفی

      حس عرفانی و آرزوی نیل به کمال معنوی، در همه انسانها وجود دارد. و افرادی که در پی ندای فطرت می­روند و به دنبال نوشیدن جرعه­هایی از آن «جام قدسی» هستند در این راه خطیر نیاز به یاری استاد و راهنمایی دارند. چنان که حضرت حافظ فرموده است: «طی این مرحله بی همرمی خضر مکن / ظلمات است بترس از خطر گمراهی!»

      انسان در سفر به «هقت شهر عشق» با مخاطرات فراوانی مواجه است. همچون کوهنوردی. و هر لحظه ممکنست بلغزد و از پای درافتد. اما اساتید معنوی راستین می­توانند در این سیر و سلوک، فرد را راهنمایی و هدایت کنند. چنان که همه عارفان بزرگ، به همین راه رفته­اند. و باز از قول حافظ می­گویم: «شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد / که چند سال به جان خدمت شعیب کند.»

      اما برخی «نوسفران» با درک این حقیقت، به دلیل خامی و بی­تجربگی، گاه با شیادان و کلاهبردارانی مرتبط می­شوند که ادعای استادی در عرفان نموده و با داشتن اهداف خاص و انحرافات اخلاقی، مالی، سیاسی و... با شیرین زبانی و ترفندهای مختلف، تشنگان حقیقت و افراد ساده اندیش را به دور خود جمع، و دکان و دستگاه عریض و طویلی برای خود درست می­کنند. اصولا پیدایش جریان تصوف، واکنشی بود در برابر زهد ریایی و تعبد پوچ و توخالی، اما همین مکتب نیز همچون بسیاری مکاتب مترقی، از انحراف به دست «مدعیان» مصون نمانند و مشایخ قلابی که خود را عارف و صوفی جا می­زدند، از احساسات پاک سالکان سوء استفاده می­کردند. البته عارفان و صوفیان راستین همواره مردم را از خطر این مدعیان واسطه گری خدا و خلق برحذر می­داشتند. حضرت حافظ، بیش از هر عارف دیگری به نقد این جماعت پرداخته است. (نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد / ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد! ... و نیز: کجاست صوفی دجال فعل ملحد شکل! ... و یا: صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد!. و...) و این حقیر نیز حدود 15 سال پیش در این باب گفته بودم: «در مسجد آمدم اثری از خدا نبود / در خاتقاه هم همه جز ادعا نبود / درویش خرقه پوش بدیدم که اندر او / جز کبر و عجب و نخوت و رنگ و ریا نبود / در عالم و حکیم ندیدم نشان ز حق / در شیخ مدعی اثری از صفا نبود / اندر کنشست و صومعه و دیر هم شدم / در هیچ جا نشانی از آن آشنا نبود!..»

      استاد بزرگوارمان سرکار خانم دکتر دلدار می­فرمود: بعضی درویشان شان و مقامی در حد پیامبران دارند و بعضی از آنها ابلیس هستند! آن بانوی عارف و وارسته، همواره ما را از خطری که عرفان دروغین و پوشالین برای جامعه داشت، آگاه می­کرد و خود ایشان از معدود استادانی بود که هیچ ایرادی به کارش وارد نبود. اما اندکند اساتیدی چون ایشان که هدفشان چیزی جز کاستن از رنجهای روحی انسانها و کمک به افراد برای نیل به پیشرفت معنوی نباشد.

      خود من طی سیر و سیاحتهایی که به شهرهای مختلف بمنظور دیدار با دراویش فرقه­های مختلف داشتم، با این صوفیان ریایی بسیار برخورد کردم. و با کمال تاسف، بسیارند رهپویانی که پس از مواجه شدن با اینگونه افراد و پی بردن به تدلیس و تلبیس آنان، برای همیشه از عرفان و تصوف بیزار می­شوند. شوربختانه اکثریت مدعیان واسطه گری خدا و خلق، در دعوی خود صادق نیستند و لطمه­ ای که این جماعت به رشد معنوی جامعه می­زنند، بسیار سهمگین است. (به فرموده شیخ اجل: گر تو قرآن بدین نمط خوانی / ببری رونق مسلمانی)

       ممکن است صوفیان ریایی و اساتید قلابی، سالها درباره عرفان و تصوف مطالعه کرده باشند و در «عرفان نظری» یدی طولا داشته باشند و یا سخنان شیرین و اشعار دلپذیری را از عارفان در حفظ داشته باشند. اما آنها مصداق «عالم بی عمل» هستند. امام جعفر صادق در این خصوص فرموده است: «هر اندازه که دلتان مى‌خواهد بیاموزید اما (بدانید که) تا به علم عمل نکنید خداوند هرگز از آن (علم) به شما سودى نمى‌رساند، زیرا علماء به عمل کردن اهتمام مى‌ورزند و نادانان به روایت کردن.» (1)

      با وجود این مسائل، آنگونه که در ابتدای نوشتار آمد، برای سیر و سلوک معنوی نیاز به اساتید راهنما هست و باید با نیت خالص اساتید و آموزگاران راستین را بیابیم و همچون حکیم نظامی گنجوی همواره با خود زمزمه کنیم: «ای خالق هر نهان و پیدا / در پیش تو هر نهان هویدا / خواهم به ره خطا نیفتم / دستم تو بگیر تا نیفتم!»

 

---

1. «تعلموا ما شئتم ان تعلّموا، فلن ینفعکم اللّه بالعلم حتى تعملوا به، لان العلماء همّتهم الرعایة، و السفهاء همتهم الروایة»؛ مجلسی٬ بحارالانوار 2/37؛ ری­شهری، میزان الحکمه. مقـ: مناوی، التیسیر 1/915.

میانه روی در سلوک معنوی

      یک استاد عرفان به همراه شاگردش از دهی میگذشت. پیرمردی از او پرسید: ای قدیس ، چگونه به خدا برسم؟ استاد پاسخ داد: خوش بگذران و با شادی ات خدا را نیایش کن. و به راه خود ادامه دادند. کمی بعد به مرد جوانی برخوردند. مرد جوان پرسید: چه کنم تا به خدا برسم ؟استاد گفت : زیاد خوش گذرانی نکن. وقتی جوان رفت، شاگرد از استاد پرسید: بالاخره معلوم نشد که باید خوش بگذرانیم یا نه؟! استاد پاسخ داد: "سیر و سلوک روحانی مثل گذشتن از یک پل بدون نرده است که روی یک دره کشیده شده باشد. اگر کسی بیش از حد به سمت راست کشیده شده باشد می گویم به طرف چپ برود و اگر بیش از حد به طرف چپ گرایش داشته باشد، می گویم به سمت راست برود . این باعث می شود از راه منحرف نشویم و در دره سقوط نکنیم. از اینجاست که بزرگان دین ما گفته اند «خیر الامور اوسطها» (بهترین کارها آنست که با میانه روی انجام شود.) [1]


      [1]. بیهقی، سنن 3/ 273؛ طرطوشی٬ سراج الملوک ۱/۱۳۷؛  قاری٬ مرقاه المفاتیح ۱۳/۱۷۷؛ ابن تیمیه٬ منهاج السنه ۳/۲۶۸؛  ابن ابی­جمهور، عوالی اللئالی 1/296-299؛ پاینده، نهج الفصاحه /312

عرفان و رویکرد جهانشمول و انسانمدار

       از آن روی که یکی از تفکرات مخرب و خانمانسوز در تاریخ بشر، ناسیونالیسم و ملی گرایی افراطی بوده است و از آنجهت که این اندیشه، در بیشتر موارد کارکرد منفی داشته است و منتج به فاشیسم، شوونیستم یا نژاد پرستی، کاپیتالیسم یا سرمایه سالاری، راسیسم، امپریالیسم و... گردیده و بر سر آن، خونها ریخته شده است، پیشوایان آیین اسلام همچون عظمای ادیان دیگر الهی، بخشی از توان خود را صرف مبارزه با این ایدئولوژی و ترویج تفکرات جهان نگر و انسان مدار کرده است. هدف ادیان، سروری انسان در جهان است و قرائتهای خالص و اصیل از همه ادیان، خواهان تحقق حقوق برابر برای همه انسانها هستند. علی الخصوص، عارفان منتسب به ادیان گوناگون به این موضوع پرداخته­اند.

      در اسلام، بر اساس حدیث مشهور و مهم «الناس سواسیه کاسنان المشط[1] = انسانها مانند دندانه­های شانه با هم برابرند»، امتیازات و برتری­طلبی­های ملی و مذهبی و طبقاتی نفی شده است. آیین ما اصالت را به «انسان» می­دهد و مرزبندی­های  ساختگی را که عمدتا در اثر جنگ و استعمار پدید آمده، قبول ندارد. هدف آیین اسلام و همه ادیان الهی، وحدت جهانی است و معنویت و عرفان با تعصبات ناسیونالیستی سازگار نیست. جناب سعدی از سخنگویان تصوف و عرفان اسلامی، رویکرد جهانشمول این جنبش را به شیرین­تری و ساده­ترین شکلی بیان می­کند: «به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست / عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست.»

      شاید دوستان در این باره به حدیث «حب الوطن من الایمان» اشاره کنند و تصور کنند طبق این سخن، ملی گرایی از دید اسلام پذیرفته شده و حتی واجب است. اما این حدیث، سند معتبری ندارد اما بسیار شایع است. از اینگونه احادیث جعلی معروف و مشتهر، فراوان داریم. علمای حدیث جمیعا صحت انتساب حدیث فوق را رد کرده و آنرا نامعتبر دانسته­اند.[2] از این گذشته، حضرت مولانا در مثنوی شریف، این جمله معروف را به شیوه هرمنوتیک چنین تفسیر و تاویل می­کند که منظور از وطن، همان «نیستان»ی است که در ابتدای مثنوی بدان اشاره شده. همانجایی که همه ما از آنجا هستیم و از آن جدا افتاده­ایم و به آن باز می­گردیم. مولانا تصریح می­کند: «این وطن، مصر و عراق و شام نیست / این وطن جایی است کآنرا نام نیست / زآنکه از دنیاست این اوطان تمام / مدح دنیا کی کند خیر الانام؟!» و حضرت مسیح (ع) در این خصوص فرموده­اند: «وطن ما در آسمان است.»

      از آنجا که مکاتب عرفانی در ادیان مختلف، در اصول و مسائل اساسی، با یکدیگر همنوا هستند، همین دیدگاه را نسبت به جهان و انسان در آنها شاهد هستیم. «لائوتزو« مصلح و پیام آور چینی که آیین تائویسم را به عنوان یک مسلک عرفانی مترقی و عمیق بنیان نهاد، تاکید می­کند «انسان فرزانه کسی است که  جهان را می­نگرد.» «اوشو» عارف برجسته هندی، در کتاب ارزنده «آینده طلایی» می­گوید: «ما از همه چیز برخورداریم و فقط به یک بشریت واحد، بدون هیچگونه تقسیمات ملی احمقانه احتیاج داریم...» او در این کتاب، به مضراتی که مرزبندی­های ملی و مذهبی برای بشر دارند، به­ویژه شیوع فقر و گرسنگی و بیماری در بسیاری کشورهای جهان، همزمان با اینکه در بعضی کشورهای دیگر، روزانه حجم انبوهی از غذا به اقیانوس ریخته می­شود، اشاره می­کند و تندترین تعابیر را در نکوهش اینگونه تقسیم بندی­ها بکار می­برد. «ساتیا سای بابا» که شاید محبوبترین عارف هندی در قید حیات باشد نیز در کتاب «حضور استاد» بارها بر چنین تفکری صحه گذاشته است.

      مهاتما گاندی رهبر فقید هند نیز گفته است: «هیچ چیز نباید مانع شود که به همنوعانمان در ورای مرزهای کشور خود نیز خدمت کنیم. این مرزها را هرگز خداوند به وجود نیاورده است!...»

      در این باره، باز هم خواهم نوشت، که مطلبی است پردامنه و چالش برانگیز؛ الان به همین مقدار بسنده می­کنم و مطلب امروز را با جمله­ای از «آلبرت انیشتین» به پایان می­برم که گفت:

      «ناسیونالیسم، بیماری دوران کودکی بشریت است! امیدوارم که این بیماری روزی درمان شود...»

 

 



      [1]. ابن حنبل، مسند 5/511؛ مجلسی، بحار الانوار 78/251؛ ابن عبدالبر، بهجه المجالس 1/140؛  سرخسی، المبسوط 5/23؛ نویری، نهایه الارب 2/278؛ توحیدی، الذخائر و البصائر 1/397؛ شوکانی، فتح القدیر 7/؛45 ؛ ماوردی، تسهیل النظر 1/95؛ زیلعی، تبیین الحقائق 5/350 ؛ ابن منظور، مختصر تاریخ دمشق 1/415؛ خطابی، غریب الحدیث 1/560؛ ثعالبی، التثیل و المحاضره 1/6؛، ثمار القلوب 1/334؛ ابن منقذ، باب الآداب 1/95؛ ابوهلال، جمهره الامثال 1/124؛  سید قطب، تفسیر فی ظلال 6/82؛ مصطفی و دیگران، المعجم الوسیط 2/663؛ صالح، وسطیه الاسلام 1/52. در بعضی روایات با لفظ «الناس کاسنان المشط» که همان معنی را می­رساند.

      [2].ر.کـ: قاری، مرقاه المفاتیح 5/316؛ صغانی، الموضوعات 1/53؛ عجلونی، کشف الخفاء 1/345؛ سخاوی، مقاصد الحسنه 1/752؛ سیوطی، درر المنتثره 1/9؛ قاوقجی، اللؤلؤ الموصوع 1/72؛ فتنی، تذکره الموضوعات 1/6؛ عامری، الجد الحثیث 1/85؛  االحوت، اسنی المطالب 1/122؛ دویش، فتاوی اللجنه 6/394؛ ابن عثیمین، مجموع الفتاوی 131/162؛ البانی، سلسله الاحادیث الضعیفه 1/112.

با الهام از تعالیم معنوی؛ با محیط زیستمان مهربان باشیم

      محيط زيست بشر يعني جايي كه انسان بايد در آن زيست كند و اگر اين محيط فراهم نباشد زندگي بشر به مخاطره مي‌افتد. دين و محيط زيست رابطه تعيين كننده‌اي دارند و هيچ كدام از اين دو بدون ديگري نمي‌تواند بقاء پيدا كند، به طوري كه اگر محيط زيست را حذف كنيم دين بدون آن نمي‌تواند باشد، زيرا دين براي انسان است و اگر بنا باشد زيست بشر به مخاطره بيافتد ديگر بشر دغدغه‌داري وجود ندارد كه بتواند پذيراي ديني باشد. با تامل در احادیثی مانند "كاد الفقر ان يكون كفرا"[1] (نزدیک است که فقر به کفر منجر شود) می­توان استنباط کرد که اين حديث خاستگاهي براي همين نوع نگاه است. زیرا بشري كه با فقر زندگي مي‌كند دين‌داري و دين او در خطر مي‌افتد و امروزه فقر را به بحث‌هاي محيط زيست و توسعه پايدار مرتبط مي‌دانند و آن را از عوامل تخريب محيط زيست و عدم توسعه پايدار تلقي مي‌كنند. دين به يك بشر مستعد و داراي شرايط و محيط زيست نيازمند است تا بتواند كاركرد و فلسفه وجودي و اهداف خود را دنبال كند چون اهداف دين براي انسان و جامعه بشري است. كار ويژه‌هاي دين و توفيق آن در ارايه كار ويژه‌هاي اساسي‌تر منوط به بشري است كه از نظر زيستي دچار مشكل نبوده و زمينه هموار و شرايط آمادگي را پشت سر گذاشته باشد تا بتواند رويكردهاي دینی و سلوک معنوی خود را تقويت كند. بشري كه در زندگي با صدها مشكل مواجه است بخشي از آمادگي و استعداد خود را براي کسب تجربیات معنوی، از دست مي‌دهد

      از طرف دیگر، معنویت نقش اساسي و بازدارنده‌اي نسبت به تخريب‌هايي كه فرآيند آن به ضرر بشريت است دارد،اگر معنویت و عرفان به ميدان مبارزه با تخريب محيط زيست آورده شود كار ويژه‌هايي دارد كه از هيچ فرهنگي بر نمي‌آيد.

      در اديان و نحله­های معنوی حفاظت محيط زيست كه نسل امروز و نسلهاي بعدي بايد در آن حيات اجتماعي رو به رشدي داشته باشند, يك وظيفه عمومي تلقي مي شود. در اسلام نیز اینگونه است و احادیث معروفی چون «النظافه من الایمان»[2] و «ان الله نظیف یحب النظافه»[3] و «ان الله تعالى بنى الاسلام على النظافة»[4] شاهدی بر این مدعاست.

      همچنین در آیین ما ، تک تک افراد در قبال سرنوشت جامعه و همنوعانشان مسئولند (کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته)[5] و طبق حدیث «لا ضرر و لاضرار فی اسلام[6]» ضرر و زیان رساندن به خود و دیگران در اسلام ممنوع است. از این هر دو اصل نیز می­توان نتیجه گرفت که مسئولیت حفظ محیط زیست بر عهده همه  ماست.

      «هایدگر» فیلسوف آلمانی دیدگاه جالبی در خصوص رابطه عرفان و محیط زیست دارد. او براى رفع بحران به انسان معاصر دو راهبرد اساسى توصيه مى‌كند؛ ضرورت وارستگى از اشياء و گشودگى از براى راز؛ يعني، بايد انسانِ اسير لذت و قدرت ناشى از علم و صنعت، خود را از اين اسارت نجات دهد و ديگر اينكه بايد گوش و جان خود را به نداى باطن هستى كه از ناى هنر، اسطوره، عرفان و ... بيرون مى‌آيد متوجه سازد و از آن استقبال كند. بشر بحران‌زده‌ غرب صنعتى، قرن‌هاست كه راه آسمان را به روى خود بسته و به لذات زمينى بسنده و دل خوش كرده است. به همین خاطر، هايدگر بر اين باور است كه بشر امروزی در شب تاريك عالم و تاريخ انسان قرار گرفته است.

      راهبرد هايدگر، بنيادين و بسيار دقيق است. به نظر من  هم بهترين راهبرد براى حل بحران‌هاى زيست‌محيطى امروز، بازگشت بشر به نگرش عرفانى جامع در ادیان الهی است؛ يعنى نخست بايد نوع نگاه ما به جهان و انسان نگاه عاشقانه توحيدى باشد. كسى كه جهان طبيعت را جلوه‌گاه اسماء و صفات الهى مى‌داند و به آن عشق مى‌ورزد هرگز به تخريب و آلودگى آن تن در نمى‌دهد. شیخ اجل سعدى فرماید: «به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست / عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست» چنان كه لسان الغیب نیز فرماید: «منم كه شهره ‌شهرم به عشق ورزيدن / منم كه ديده نيالوده‌ام به بد ديدن ...»

      پس گام نخست در غلبه بر بحران محيط‌زيست به تعبير «سهراب» شستن چشم‌ها و نگاه از نوعى ديگر به عالم و آدم است و گام دوم مهندسى علم، تكنولوژى جديد و هنر بر مبناى نگرش ياد شده؛ وگرنه هرگز بحران‌هاى طبيعى و انسانى محيط، انسان امروز را رها نخواهد كرد.

     و سخن آخر اینکه: مهم‌ترين مسأله برای حمايت از محيط زيست، فرهنگسازی و تغيير ديدگاه جهانيان در اين خصوص و تببين رابطه انسان با طبيعت است تا هر شخص خود داوطلبانه برای حفظ محيط زيست اطرافش گام بردارد و منتظر قوانين و احكام صادره در اين زمينه نباشد...

     امروز پرحرفی کردم. می­بخشید!

 

 



[1]. ابونعیم، حلیه الاولیاء 3/53؛ ابن ابی­الوفاء، الجواهر المضیئه 2/485؛ کلینی، اصول کافی 2/307؛ حکیمی، الحیاه 4/289؛ مکارم شیرازی، نفحات القرآن 3/41-42؛ به نقل از حضرت رسول و امام علی آمده است. (مقـ: راغب، مجمع البلاغة 1/346)

[2]. با الفاظ دیگری نیز وارد شده است. مانند «النظافة تدعو الى الايمان» یا «النظافة شطر الإيمان» و «الطهور شطر الایمان» ر.کـ: مسلم، صحیح 2/80؛ عراقی، تخریج الاحیاء 1/6؛ نوری، مستدرک الوسائل 16/319؛ مجلسی، بحارالانوار 21/257.

[3]. ترمذی، سنن #2799؛ ابویعلی، مسند #790؛ شوکانی، نیل الاوطار 1/157؛ سفارینی، غذاء الالباب 3/215؛ سهیلی، روض الانف 4/440؛ خطیب تبریزی، مشکاه المصابیح #4412.

[4].  مناوی، فیض القدیر 3/355؛ سخاوی، مقاصد الحسنه 1/239 و...

[5]. بخاری، صحیح 1/105 و 2/39 و 4/149؛ مسلم، صحیح 6/8؛ ابن حنبل، مسند 2/5و54و111و121؛ سیوطی، جامع الصغیر 2/94، الدر المنثور 6/244؛ نووی، ریاض الصالحین /333؛ دیلمی، ارشاد القلوب 1/184؛ عاملی، منیه المرید /381؛ حلی، جامع الاخبار /119؛ ابن ابی­فراس، مجموعه ورام 1/6؛ نوري، مستدرک الوسائل 14/248؛ مجلسی، بحار الانوار 72/38؛ پاینده، نهج الفصاحه /#2163.، ری­شهری، میزان الحکمه 4/327

[6]. ابن ماجه، سنن #2341؛ ابن حنبل، مسند 5/326؛ ابن حجر، فتح الباری 5/24-35؛ صدوق، معانی الاخبار  /281، من لایحضره الفقیه 3/76؛ کلینی، کافی 5/292؛ حرعاملی، وسائل الشیعه 17/340؛ فیض کاشانی، الوافی 3/136؛ کتابهایی هم در شرح این حدیث نگاشته شده، از جمله جلد 5 «بیان الاصول» آیت الله حسینی شیرازی و «نیل الاوطار فی شرح حدیث لاضرار» از آیت الله خمینی، «رساله در قاعده لاضرر ولاضرار» از آیت الله مفتی الشیعه و... ؛ امام نوري گفته است: اين حديث طرق مختلفي دارد كه همديگر را تقويت مي كنند.

داستان شکرگزاری و استغفار سری سقطی

      شیخ سری سقطی، مرید شیخ المشایخ معروف کرخی و از نام آوران و طلایه داران تصوف است.[1] می­گفت: من سی سال است كه‏ استغفار می‏كنم به خاطر یك  " الحمد لله " كه گفته­ام، به خاطر یك‏ شكرگزاری از خداوند. گفتند چطور؟ گفت: من در بغداد دكاندار بودم یك وقت خبر رسید كه فلان بازار بغداد را حریقی پیدا شد و سوخت. دكان من هم در آن بازار بود. به سرعت رفتم ببینم دكان من سوخته یا نه ؟ یك كسی به من گفت : آتش به دكان تو سرایت نكرده گفتم : الحمد لله! بعد با خودم فكر كردم كه آیا تنها تو در دنیا بودی؟ بالاخره آتش چهار تا دكان را سوخته دكان تو را نسوخته یعنی‏ دكان دیگری را سوخته " الحمد الله " معنایش این است كه الحمد لله آتش‏ دكان مرا نسوخت، دكان او را سوخت. پس من راضی شدم به اینكه دكان او سوخته بشود و دكان من سوخته نشود بعد به خودم گفتم: اولاتهتم للمسلمین‏ سری! تو غصه مسلمین در دلت نیست؟ (اشاره است به حدیث پیغمبر: «من اصبح لا یهتم بامور المسلمین فلیس بمسلم[2] =  هر كس كه صبح كند و همتش خدمت به مسلمانان نباشد، او مسلمان نیست.») و من سی سال است كه‏ دارم استغفار آن الحمد لله را می‏گویم![3]

      شکرگزاری از خداوند، بی­شک کار نیکی است. اما عارفان مقرب به چنان مقامی رسیده­اند که برخی کارهای نیک انسانهای عادی، برای آنها گناه شمرده می­شود؛ و حکایت فوق، بهترین مصداق است برای حدیث بسیار معروف: «حسنات الابرار سیئات المقربین[4] = چه بسا کارهای نیک نیکوکاران که برای افراد رشد یافته و مقرب  گناه است.» و به فرموده حضرت مولانا: «کار پاکان را قیاس از خود مگیر / گرچه ماند در نوشتن شیر و شیر...»



      [1].منابع بیوگرافیک: عطار، تذکره الاولیاء /271؛ شعرانی٬ طبقات ۱/۶۳؛ خطیب٬ تاریخ بغداد ۹/۱۸۷؛ ابن خلکان٬ وفیات الاعیان ۱/۲۱۸؛  زرکلی الاعلام 1/361؛ مدرس٬ ریحانه الادب ۳/۲۳.

      [2]. ابونعیم، اخبار اصبهان 8/68؛ کلینی، اصول کافی 2/164؛ غزالی، التبر المسبوک 1/8؛ طبرانی، معجم الاوسط 16/262؛ سخاوی، مفاصد الحسنه 1/253؛ الحوت، اسنی المطالب 1/288؛ ابن ازرق، بدائع السلک 1/69؛ ابن عثیمین، تفسیر 3/256، مجموع الفتاوی 8/256؛ نراقی، جامع السعادات  2//36؛ حرعاملی، وسائل الشیعه 11/559؛ مجلسی، بحار الانوار 71/337. با مختصری تفاوت در الفاظ.

      [3]. روایت از عطار است و متن از مرحوم مطهری است. (فلسفه اخلاق /9).

      [4]. غزالی، احیاء العلوم 4/191؛  قرطبی، تفسیر 1/309؛ قشیری، تفسیر 7/278؛ فخر رازی، تفسیر کبیر 11/487؛ سبکی، طبقات الشافعیه 6/176؛ سیوطی، الحاوی للفتاوی 3/348؛ بغوی، تفسیر 7/297؛ خازن، تفسیر 3/144؛ حقی، تفسیر 13/434؛ شوکانی، فتح القدیر 3/558؛ ابن کثیر، تفسیر 7/60؛ قاری، مرقاة المفاتيح 4/24؛  عیاض، الشفاء 2/170؛ صالحی، سبل الهدی و الرشاد 11/481؛ عظیم آبادی، عون المعبود 4/262؛ مناوی، فیض القدیر 4/404؛ ابن تیمیه، منهاج السنه 2/192. توجه: برخی از منابع این جمله را حدیث و برخی قول شیخ جنید بغدادی یا "بعض اهل الحقیقه" یا "بعض السلف" و یا "قائل صادق" شمرده­اند. بهر روی با روح دین سازگار است.

زن در عرفان اسلامی

      دوستان درباره جایگاه زن در عرفان و تصوف بسیار می­پرسند. اغلب با استناد به ابیاتی مثل «زنان چون ناقصات عقل و دینند / چرا مردان ره ایشان گزینند!»، گفته می­شود که صوفیان نسبت به زن نظر منفی و تحقیر آمیز دارند! قبلا درباره عدم صحت حدیثی که بیت مزبور بدان اشاره دارد (النساء نواقص العقول ...) سخن گفتیم و دلایل زیادی بر نادرستی و عدم صحت انتساب آن به مولای عارفان ذکر کردیم.[1] بیت مزبور نیز از  شیخ محمود شبستری است که با وجود بزرگی و علو مقام و وجوب تکریمش، در تصوف بدان پایه و رتبه نرسیده بود که بعنوان یکی از سخنگویان جنبش تصوف تلقی شود. بویژه آنکه پایه سخنان او بر احادیث مجعول استوار است. (دوستان عزیزم را به اين باور توجه مي‏دهم که اگر افکار و انديشه‏هاي ما تناسب تنگاتنگي با زمانه ما دارد و در ظرف اجتماعي که در آن زيست مي‏کنيم، شکل مي‏گيرد، شاعران بزرگ و عارفان مشهور هم از اين قاعده مستثني نبوده‏اند، ايشان نيز فرزندان زمانه خود بودند، اگر چه از سطح اجتماع خود بالاتر آمده بودند و پاک‏تر مي‏ديدند، اما با "همه قامت" از دل عصر خويش برون نيامده رنگ و بوي روزگار خود را داشتند، آراء ما با تلقي‌‏ها و رسوم و اطوار زمانه ما بي‏ربط نيست و شؤون گوناگون اجتماع هم دوره‏مان بر نظرات ما اثر مي‏گذارد.)

      اما حضرت مولانا که قطعا یکی از سخنگویان جنبش تصوف است، همچون شیخ اکبر ابن عربی، نسبت به زنان دیدگاهی همراه با احترام و تکریم دارد. آن بزرگوار در «مثنوی کبیر» به تاسی از آموزه­های اسلامی، می­فرماید: «گفت پیغمبر که زن بر عاقلان / غالب آید سخت و بر صاحبدلان  / باز بر زن جاهلان غالب شوند / زآنکه تند و خود بسی خیره سرند» به عبارت دیگر، مردان عاقل در برابر زن فروتن و مهربانند، و بالعکس، مردان جاهل، زورشان به زنان می­رسد!

     این ابیات ناظر به یک حدیث نبوی است که می­فرماید: «زنان بر مردان عاقل غالب می آیند و مردان نادان بر زنان مسلط می شوند.»[2] به گفته دوست عزیزمان آقای مردانی، چون وسیله پیروزی زنان محبت است که صفتی انسانی است، پس مردانی که صفات خشم و شهوت که خصلت هایی حیوانی است در آنان غلبه دارد از تسلط زنان در امانند! به نظر من اگر تمامی شعر های ضد زن ادبیات فارسی را در یک کفه ی ترازو واین اشعار مولانا را در یک کفه قرار دهیم برتری بر این اشعار است.[3]

      مولانا همچنین فرماید: «آنکه عالم مست گفتارش بدی / «کلمینی یا حمیرا» می زدی» کسی که عالم مست سخن و کلام او بود، پیامبر اسلام است که هرگاه دلش می­گرفت، خطاب به همسرش می­فرمود: «کلمینی یا حمیراء = با من سخن بگو ای گل سرخ کوچک من!»[4]

      انسان‏شناسي مولانا با صراحت تمام مي‏گويد:  روح انساني در کليشه مرد و زن محدود نمي‌شود، زني و مردي از عوارض روحند و کمالات به تمامي با جان آدميان نسبت دارند. (ليک از تأنيث جان را باک نيست‏ / روح را با مرد و زن اشراک نيست‏ / از مؤنث وز مذکّر برتر است‏ / اين نه آن  جان است کز خشک وتر است‏ / اين نه آن جان است کافزايد زِ نان‏ / يا گهي باشد چنين گاهي چنان...)

      و اما، شناخته شده ترین و شاخص­ترین زن در جنبش تصوف، «رابعه عدویه» است. از آنجهت رابعه­اش گفته­اند که چهارمین فرزند پدرش بود و عدویه اشاره به قبیله بنی عدی دارد که عمر بن خطاب نیز از همین قبیله بود. شیخ عطار در «تذکره الاولیاء شریف» به احوال بانو رابعه اشاره می­کند: «آن  مخدره خدر خاص، آن  مستوره اخلاص،  آن  سوخته عشق و اشتیاق، آن  شیفته  قرب  و احتراق،  آن گمشده  وصال، آن مقبول الرجال، ثانیه مریم  صفیه،  رابعه  العدویه رحمه الله علیهما. اگر کسی گوید  ذکر او در صف رجال چرا  کرده­ای  گویم  که  خواجه انبیا  علیهم السلام می فرماید: «ان الله  لاینظر الی  صورکم...»[5]  کار به صورت نیست به نیت است و ...»

      بحث در خصوص جایگاه زن در عرفان و تصوف بسیار پردامنه است و با نگارش این سطور، فقط خواستم نکاتی را به شکل تیتر وار بیان کنم و سرنخی به دوستان بدهم تا در این زمینه تحقیق و تفحص کنند.

      به امید تحقق جایگاه برابر برای همه انسانها صرف نظر از جنسیت، ملیت و مذهب آنان.



[1]. ر.کـ: ناصح، نقد چند انگاره غلط پیرامون نگاه اسلام به زنان /7-8.

[2]. و در حدیث دیگر آمده است: «لا أكرم النساء إلا كريم, و ما أهانهن إلا لئيم = زن را بزرگواران بزرگ می­دارند و افراد پست و لئیم به آنها اهانت می­کنند.» (ر.کـ: نسائی، عشره النساء /3؛ ابن عساکر، تاریخ کبیر 13/313، الاربعین /109؛ سیوطی، جامع الصغیر 1/632؛ متقی، کنز العمال 16/371؛ نراقی، جامع السعادات 2/139؛ پاینده، نهج الفصاحه /318.)

[3]. وبلاگ شخصی محسن مردانی (mmardani.persianblog.ir).

[4]. غزالی، احیاء العلوم 3/98؛ قاری، مرقاه المفاتیح 7/55؛ نیسابوری، تفسیر 6/168؛ آملی، اسرار الشریعه /153.

[5]. متن کامل حدیث: « إنّ الله لا ينظر إلى صوركم و اموالكم، و لكن ينظر إلى قلوبكم و اعمالكم» یعنی: «خداوند به چهره ظاهری و اموال شما نمی­نگرد؛ بلکه به قلبها و کردارهای شما می­نگرد.» (مسلم، صحیح #2564؛ بیهقی، شعب الایمان 7/328؛ ابن تیمیه، الإستقامه 1/425؛ البانی، صحیح سنن ابن ماجه #3359، صحیح الجامع الصغیر #1862؛ طوسی، الامالی /536؛ پاینده، نهج الفصاحه /146و530. با تفاوت جزئی در لفظ).

گیاهخواری در عرفان اسلامی

      اسلام و عرفان اسلامی با گیاهخواری چه نسبتی دارد؟ آیا آنرا منع می­کند یا اینکه به آن توصیه می­کند؟ گیاهخواری، عبارتست از پرهیز از خوردن گوشت جانداران که ممکن است شامل پرهیز از غذاهایی مانند مواد شیری که خاستگاه جانوری دارند نیز بشود. چندین نوع گیاهخواری وجود دارد که بسته به نوع آن، جهت گیری گیاهخواران در برابر دام‌ها و فراورده‌های دامی متفاوت است. گیاهخواران در کنار نخوردن و یا کمتر خوردن فراورده‌های جانوری با آزار و کشتار آن‌ها نیز مخالف‌اند. برخی از گیاهخواران از پوشیدن لباس‌هایی مانند چرم، ابریشم، و خز که از کشتن جانوران به دست آمده نیز پرهیز می‌کنند. در وگنیسم (veganism) که گاهی «گیاهخواری سختگیرانه» هم نامیده می‌شود از همهٔ فراورده‌های جانوری، چه از کشتن جانداران به دست آمده باشند و چه با بهره‌گیری از آن‌ها (مانند لبنیات، تخم مرغ، عسل، و . . . )، پرهیز می‌شود. امروزه در همهٔ کشورهای جهان گیاهخواران وجود دارند و در بعضی کشورها همانند هند ، گیاهخواری دارای ریشه‌های تاریخی و مذهبی است.

      خود من تحت تاثیر اساتیدم در عرفان و خودشناسی، بویژه عارفه عصر و رابعه ثانی، خانم دکتر دلدار، مدتها گیاهخوار بودم و تصمیم دارم که دوباره این رژیم خوب و مفید را آغاز کنم. در دین اسلام نیز مانند سایر ادیان الهی، تاکید زیادی بر نوع تغذیه به خصوص تغذیه طبیعی و سالم شده است. در این زمینه، شیعه و سنی حدیثی از مولا علی نقل کرده­اند که «لا تجعلوا بطونکم مقابر الحیوانات = شکمهای خود را گورستان حیوانات نکنید!»[1] گرچه شرایط اقلیمی عربستان در آن روزگار طوری نبود که استفاده گوشت بطور مطلق منع شود، اما حضرت علی بدین گونه نظر منفی خود را نسبت به آن نشان داده­اند.

      از سوی دیگر، طبق حدیث مشهور «لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام»[2] هرگونه زیان رساندن به خود و دیگری ممنوع دانسته شده. و با توجه به بیماری هایی که دانش پزشکی ثابت کرده که مرتبط با گوشت خوردن است (مانند تصلب شراین که موجب نارسایی گردش خون و سکته مغزی میشود.علاوه بر آن دیگر بیماری هایی مانند عفونت باکتریایی,نقرس و غیره)هورمون ها و آنتی بیوتیک هایی که وارد غذای حیوانات میشوند برای بدن ما مضر هستند. شرایط نامناسب تغذیه و کشتارگاه و خطر آلودگی گوشت وجود دارد. من فقط میتوانم نتیجه بگیرم که گوشت نمیتواند از آزمون حدیث لاضرر و لاضرار در این شرایط عبور کند.

      یکی از اکابر اصحاب امام صادق به نام عجلان نقل می‌کند که شبی در خدمت آن حضرت بودم. سفره‌ای آوردند که در آن سرکه و زیتون و گوشت بود. امام صادق گوشت را برمی‌داشت و پیش من می‌گذاشت و خودش سرکه و زیتون می‌خورد و گوشت میل نمی‌کرد و می‌فرمود: «این است غذای من و غذای همه انبیاء و اوصیاء»[3] و عایشه همسر پیامبر (ص) هزاران درهم جهت طعام خرج می‌کرد، ولی گوشت را که یک درهم قیمت داشت، نمی‌خرید.[4] و از حضرت صادق منقول است که «کسی که چهل روز گوشت نخورد، در گوشش اذان بگویید.»[5] (یعنی تازه متولد شده و چهل روز گوشت نخوردن، او را از آلودگی‌ها پاک کرده).

      از این گذشته، بسیاری از متصوفین و پیروان طریقت و عرفان اسلامی گیاهخوار بوده­اند و صراحتا از گوشت قرمز منع کرده­اند. مشهورترین آنها، بانو رابعه عدویه، شیخ اکبر محیی الدین ابن عربی، حضرت مولانا و... بوده­اند. (یکی از شاعران عارف سروده است: زنده­ای را کنی شکم پاره / تا شکم پر کند شکمباره!!) و کافی است تنها چهل روز از خوردن آن پرهیز کنید تا احساس سبکی و رهایی را درک کنید. با توجه به آنچه در بالا گفتیم، بحث ترک گوشت علیرغم آنچه بعضی ادعا کرده‌اند، نه بدعت در اسلام است و نه از ادیان دیگر وارد اسلام شده. چیزی بوده که پیشوایان اسلام به آن اشاره کرده‌اند. وآنگهی هرگز آنرا حرام نکرده‌اند، بلکه تشویق کرده‌اند که مصرف نشود.



[1]. قندوزی، ینابیع الموده /150؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه 1/26؛ حلی، شرح تجرید الاعتقاد /526؛ تستری، بهج الصباغه 1/85؛ مجلسی، بحار الانوار 41/148؛ صدر، فقه الاخلاق /20؛ سید احمد، الحقیقه الضائعه /314؛ آل قطیط، اکتشفت الحقیقه /180؛ شیرازی، لیالی بیشاور /978 عاملی، الصحیح من سیره الامام علی 22/285؛ قزوینی، الامام علی من المهد الی اللحد /12؛ صادق هدایت، فواید گیاهخواری /1.

[2]. ابن حجر، فتح الباری 5/34-35؛ فیض کاشانی، الوافی 3/136؛ حر عاملی، وسائل الشیعه 17/341 و منابع پرشمار دیگر.

[3]. مجلسی اول، رساله تشویق السالکین /8 بنقل از کتاب اطعمه.

[4]. غزالی، کیمیای سعادت 2/131.

[5]. مجلسی، حلیه المتقین /74.

تجسم خلاق در عرفان اسلامی

      بسیاری آموزه های عرفان جدید، در تعالیم عرفان اسلامی نیز مشابه دارد. برای نمونه، اصل «تجسم خلاق» است که کتابهای زیادی درباره آن نوشته شده. در عرفان جدید معتقدند برای رسیدن به آرزویی، می­باید ذهن را روی آن متمرکز کرد و آنرا تجسم نمود و برآورده شده فرض کرد. برای خودم بارها این مسئله پیش آمده و ثابت شده است. به قول یکی از اساتید «اشکالی ندارد که برای خود قصری در آسمانها بسازید. بشرط اینکه بعدا پایه های آنرا هم بسازید!» تجسم خلاق روش استفاده از تخیلات و تصورات شما برای به دست آوردن آن چه در زندگی تان می خواهید با استفاده از روش های ارائه شده در کتابهای خودشناسی و عرفان جدید، می توانید با بهره گرفتن از این تکنیک ذهبی به اهداف و خواسته های تان برسید.  البته به فرموده «عارفه عصر و رابعه زمان، خانم دکتر منیژه دلدار»، باید خواسته­ها و آرزوها درست و صحیح و انسانی باشد، وگرنه کارمای شدیدی در پی خواهد داشت. (درباره کارما بزودی می­نویسم) با این روش نمی­توان رفتار دیگران را کنترل کرد که بر خلاف میل باطنی­شان کاری کنند. کاربرد این روش برای از میان برداشتن موانع درونی در جهت رسیدن به یک هماهنگی طبیعی است.

      در کمال شگفتی، اشاره صریح به این آموزه را در لابلای کتابهای حدیث اسلامی یافتم. از امام جعفر صادق نقل شده است که «إذا دعوت فظن حاجتک بالباب» (1) یعنی‌ آن‌گاه‌ که‌ دعا می‌کنی‌ حاجت‌ خود را دم‌ در آماده‌ فرض‌ کن‌! مزیت تجسم خلاق این است که می توانید لحظه لحظه زندگیتان را آن گونه که شایسته است خلق کنید.

       همچنین از مولای عارفان علی نقل شده است که «ان العطیّة على قدر النیّة» (2) یعنی: «بخشش خداوند به هر کس به اندازه نیت اوست.» خداوند قوانین این جهان هستی را وضع کرده (مثل قانون جذب) و انسان باید این قوانین را کشف کند و از آنها در زندگی خود بهره بگیرد. شاید رسالت ما انسانها کشف این قوانین و استفاده صحیح از آنهاست. اگر دقت کنیم خواهیم دید که اکثر مردم به آنچه که نمی خواهند و نیز چیزهایی که در زندگی شان وجود دارد می اندیشند و بیشتر و بیشتر موارد تکراری و آنچه که نمی خواهند را در پیرامونشان تشدید می کنند و کافی است بدانند که اگر از فقر و بیماری بیزارند نباید در مورد آنها فکر کرده و سخن بگویند بلکه از ثروت و سلامتی سخن گفته و آنها را احساس کنند که سلامتی و ثروت در زندگی شان به واقعیت تبدیل شود .استادمان پرفسور محسن فرشاد بخوبی با دلایل علمی ثابت کرده­اند که یک خیال و رویا چگونه می­تواند به واقعیت تبدیل شود و نمود عینی بیابد.

      در روزهای آینده در خصوص ریشه تعالیم عرفان جدید در عرفان اسلامی بیشتر می­نویسم.

 

-----

 

(1) کلینی، الکافی 3/473؛ ابن فهد حلی، عده الداعی /15؛ مجلسی، بحار الانوار 93/305؛ شیخ بهایی، کشکول 1/289.

 

(2) نهج البلاغه، نامه 31. و در نقلی دیگر: «على قدر النية تكون من الله العطية» (آمدی، غرر الحکم #1594؛ مکارم شیرازی، اخلاق در قرآن 1/266؛ ری­شهری، میزان الحکمه 2/1031).

هوس قمار دیگر...!

      لذت نوشتن درباره عرفان و تصوف و سلوک معنوی را با هیچ چیز عوض نمی کنم. گرچه در این ۱۲ سال فعالیت فرهنگی و روزنامه نگاری٬ بیشتر حجم کارهایم در حوزه علوم اجتماعی بوده است (آنهم بنا بر درک نیازهای جامعه و ضرورتی اخلاقی که اتفاقا ریشه در اندیشه عرفانی هم داشت) اما هر زمان که میخواهم «برای خودم باشم» به مطالعه و نوشتن در حوزه مسائل معنوی و عرفانی می پردازم. مرور این مباحث٬ آرامش ژرفی به من می دهد. دلم را شاد و لبریز از امید٬ عشق به همه کائنات میکند و نیرویی را در خود  احساس میکنم که باید از آن در جهت اهداف عالیه اجتماعی کمک بگیرم.

      تابحال وبلاگهای زیادی داشته ام. اما در سالهای اخیر٬ کار اصلی ام نظارت روی وبلاگ «آژانس خبری آینده نگر» و وبلاگ شخصی ام «هر روز با کانون» بوده است. که اولی شامل بر اخبار و مقالات اعضای کانون آینده نگری ایران -از جمله خودم- و دومی٬ وبلاگ خاطراتم است که سعی دارم برای رفع خستگی خودم و بچه های کانون٬ گاهی عبارات طنز آمیز را چاشنی نوشته هایم کنم.

      مدتها بود که میخواستم وبلاگ جدیدی را درباره عرفان و خودشناسی راه اندازی کنم. بالاخره امروز که بامداد روز یک آبان ۱۳۸۹ است بر تنبلی ام غلبه کردم و دست بکار شدم. روزانه ده الی ۱۵ دقیقه برای این کار در نظر گرفته ام و امیدوارم بتوانم همانند دو وبلاگ دیگرم٬ اینرا نیز هر روز بروز کنم و همچنین پاسخگوی سوالات و انتقادات و نقطه نظرات دوستان باشم.

      خیلی ها می پرسند که : آخر آینده نگری با عرفان چه سنخیتی دارد؟! اما من به جدیت معتقدم عرفان در ذات خود مکتبی آینده نگر است. چون عارف و سالک از لذات آنی و زودگذر میگذرد تا در آینده به سعادت و آرامش و اطمینان قلب برسد. و این٬ راهی است که بالاخره همه ما باید طی کنیم

      هنگام سپیده دم خروس سحری / دانی که چرا همی کند نوحه گری؟

      یعنی که نمودن در آیینه صبح / کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری!

      نسبت دیگر آینده نگری و عرفان در اینست که برای ساختن آینده بشر و رهایی او از دردها و رنجهای جانکاهی که خودش برای خود آفریده٬ و مقابله با بحرانهای روحی و آسیبهای اجتماعی که همه روزه از آمار بالای آنها -چه در ایران و چه در جهان- مطلع میشویم٬ به عرفان و معنویت نیاز هست. مخصوصا عرفان و معنویتی که توصیه به حضور فعال داشتن در اجتماع بکند و «عبادت» را در «خدمت خلق» متجلی بداند و رشد اخلاقیات و تحکیم وجدان و شرافت انسانی را در پی داشته باشد. از اینجاست که مولای عارفان حضرت علی -بروایت بحار الانوار- می فرماید: «مومنان کسانی هستند که آینده خویش را می شناسند.» ما برای رسیدن به آرامش٬ نشاط و جامعه سالم و پویا٬ به معنویت سخت نیازمندیم و قرائتی از مکتب عرفان که تعهد اجتماعی و کرامت انسانها و برابری آدمیان و حفظ محیط زیست و ارج نهادن به دانش و هنر و ... از اصول آن است٬ هم به حقیقت دین و عرفان و پیام مشترک ادیان بسیار نزدیک است٬ و هم برای التیام دردهای جامعه ما بسیار مفید.

      این را هم یادآور شوم که من هیچ گاه ادعای عارف بودن نکرده ام -گرچه بعضی دوستان لطف دارند٬ اما من راضی نیستم. خود را هنوز «اندر خم یک کوچه» می بینم و دلخوش به این هستم که طبق یک حدیث نبوی (هر کس خود را به گروهی شبیه کند٬ از آنان محسوب میشود)(۱)٬ بتوانم لنگان لنگان این قافله را همراهی کنم تا بلکه به سر منزل مقصود برسم و دیگران را هم به این کار تشویق کنم. که لسان الغیب فرماید:

      من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست

      صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم!

-----

۱.  «من تشبه بقوم فهو منهم» (مسند ابن حنبل ۲/۵۰و۹۲ + سنن ابی داود /ح۴۰۳۱).